مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

دردسرهای ما در شب قدر !

دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۸۹، ۱۲:۰۰ ب.ظ

         شب قدر از بچگی در ذهن من مرادف دردسر و آزار و اذیت شده. این روزهاهم از فشار برنامه های این روزها لحظه شماری برای پایان شب  23  ذکر شب و روز من شده.

     بچه گیام با پدر به مراسما میرفتیم.

    برنامه های شب قدر در اون سالها در شهر ما، انگار طوری برنامه ریزی شده بود که  در همون مجلس ، مردم سزای گناهانشون رو میدیدند و حقیقتا پاک میشدن . اینقدر شکنجه روحی  و خستگی به مردم وارد میکردن که حقیقتا خدا هم با خودش میگفت ، مگه من تو جهنم با مردم بدتر از این میکردم  ؟

 

     برنامه ها از ساعت 9 شب شروع میشد . شبای زمستونی و بلند. حدود 4 صبح تموم میشد. برای اینکه جامون بشه باید از همون اول ساعت میرقتیم. هنوز یادمه که خوابم میومد و جای کشیدن پام نبود که بتونم بخوابم. 

     چند وعده روضه خونی و چند وعده مردم باید بلند میشدن و سینه میزدن. یک بار که یک مداحی اومد و سینه زنی شروع کرد ، دیدم چیزی در مورد بلند شدن نگفت. در قلبم یه احساس محبتی نسبت بهش حس کردم. بعد از چند دقیقه دیدم گفت : " حالا من هیچی نگفتم خودتون نباید بلند بشین ؟ " .

 

     نماز قضا و دعای افتتاح  و زیارت عاشورا و .... تازه موقع منبر میشد. حاج آقا بعد از اینکه اظهار عجز از توصیف علی (ع ) میکرد ، یه ساعتی مولا رو توصیف میکرد و بعد هم قرآن به سر .

     بعد از چند تا برنامه عزاداری  و سینه زنی دوباره حاج آقا درباره  تک تک ائمه روضه میخوند و حتی امام هادی و امام عسکری رو هم برای اینکه غریب نمونن مورد توسل قرار میداد. به امام حسین که میرسیدیم باید قرانا رو میذاشتیم پایین ، چون روضه طولانی بود و حاج اقا دلش نمیومد که مردم دستاشون خسته بشه. امام رضا هم که جای خود داشت.

 بعد از حاج اقا دوباره مداحای مختلف!

یادمه یه بار یه مداحی نوحه اش رو بد خط نوشته بود و هی تپق میزد . هی اشتباه میخوند. بعد خودش عصبانی میشد و پشت میکرفون با عصبانیت میگفت : هوییییی . یه بار یه مداح دیگه عصبانی شده بود از اینکه مردم محکم سینه نمیزنن و با تشر میگفت : "خجالت نمکشین با این سینه زدنتون. "

 همه این برنامه ها که تموم میشد تازه جوشن کبیر شروع میشد. جوشن کبیر مرگ تدریجی بود. بعدا فهمیدم که چقدر این دعا زیبا بوده ، ولی من تو بچگی از اسم جوشن کبیر وحشت میکردم.

     بیست سی تا دعا خون ردیف مینشستن برای خوندن دعا. هر کدومم مثل زنای ناصرالدین شاه فقط یه بار نوبتشون میشد که هنر نمایی کنن. غلط غلوط و کش دار میخوندن ، جوریکه ملائکه میگفتن بابا تموم  کنید صبح شد باید بریم آسمون سر پستامون .

 

     بزرگتر که شدم یه بار رفتم دعای جوشن خوندم. اینقدر محبوب شدم که یکی اومد زد به پهلوی بغل دستیم بهش گفت "  تو نخون ، بذار همین بچه بخونه ".  گفت  " چرا ؟ " ،  گفت  : " تند میخونه ! "

     خلاصه با تند خونی شدم دعا خون محبوب قشر مستضعف مسجد.

سالهای بعد که اومدم شیراز و دیدم که قران به سراینجا چند دقیقه ایه ، احساس کردم خدا رو بیشتر دوست دارم . ممنون  از شیرازیا که اینجا بیحالیشون خیلی به من چسپید .

   این روزا مجالس خیلی بهتر شده. حداقل این مجالسی که من دیدم. یه بار روضه خونی و اخر هم قران به سر خلاصه. جوشن کبیر رو هم که اول مجلس میخونن. خیلی خون دل خورده شده  و خیلی تلفات داده شده که مجالس به این جا رسید .

 

۸۹/۰۶/۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
اسحاق رهنما