مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

صلیب زمان

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۸۹، ۱۲:۰۰ ب.ظ


    مدتی پیش در پروازی ، همکلام یک آلمانی شدم که خیلی زود احساس کردم فرد بسیار موفقی است. 5 زبان بلد بود ودنیا دیده . درچند کشور صنایع تولیدی به راه انداخته بود ، از جمله آمریکا و اندونزی. به لحاظ ظاهری و به چشم برادری کاملا تیکه محسوب میشد و با سنی کمی بیشتر از سی سال ٬ هنوز مجرد بود. البته دوست دختری دورگه آلمانی - ایرانی داشت که از زیبایی او یاد می کرد ، انگار که انتظار داشت ، من به عنوان ایرانی باید افتخار کنم که همه جا سرمایه های ملی دارم.

 

از ایران چیز زیادی نمیدانست. پدر او قبل از انقلاب درایران دیپلمات بود و دو سال قبل از انقلاب ٬ایران را ترک کرده بودند ، بنابراین هیچ خاطره ای از ایران  نداشت و از من در مورد ایران سوالاتی داشت. منم سعی میکردم که هم صادقانه جواب بدهم و هم نگذارم که در دلش نسبت به من احساس برتری و نگاه از بالا داشته باشد.

در مسائل سیاسی  وبین المللی ،  بحث با صدور قطع نامه دشمن شکنی بر ضد استانداردهای دوگانه غرب و سیاست های آنها خاتمه پیدا کرد.

 

به بحث های فرهنگی که رسید ، پرسید ، «شنیدم که در کشور شما بعضی محدودیت ها وجود دارد ؟ »   دیدم که هر جوابی بدهم با نوعی قضاوت او همراه خواهد شد ، بنابراین  با استفاده از دکترین شُک ، بدون انکار هیچ چیزی ، از او پرسیدم که « الان از کجا برمیگردی ؟ »گفت که  «رفته بودم موج سواری در سواحل !  » گفتم که « چقدر مرد و زن نیمه برهنه و غیره ، دیدی ؟ » گفت « زیاد.!  » گفتم که «  چقدر به آنها خیره شدی و یا احساس گرایش و میل به آنها داشتی ؟ » گفت   « هیچ » !

با این مقدمه به او گفتم که  در ایران درهیچ فیلمی حتی یک بوسه هم نخواهی دید !

 در  حالی که چشمانش گرد شده بود ، ناباورانه  پرسید ،  « یعنی در این حد ؟! » 

 به او گفتم که « تو در کنار ساحل هیچ محلی به لنگ و پاچه های برهنه نمیدادی ، ولی در ایران ، هزار بوق نثار یک زن چادر پوش میشود و هزار نگاه مشتاق و متکلک بدرقه یک قدم زدن ساده زنانه در پارک !  بنابراین هر موقع احساس کردی که موتورت به بی رمقی گراییده  و نسبت به جنس مخالف بی میل شده ای ، سری به ایران بزن ، که با  توربوجت برخواهی گشت».!

 

از خنده روده بر شده بود. ولی از دیدن نگاه جدی من فهمید که  قضیه اقعا  قابل تامل است.  و البته فهمید که ایران متخصصین توجیه بسیاری را پرورانده !


بالاخره از رشته من پرسید  ، که گفتم از  ادیان میخوانم .  گفت که من هیچ گاه به زندگی پس ازمرگ باور نداشتم. انگار که میخواست بگوید  ، « تو زندگیت را  وقف شناختن حماقت های بشری کرده ای »!

 

هیچ نگفتیم و بعد از لحظاتی ، هواپیما تکان بسیار شدیدی خورد.هوای ابری و تکان های پیوسته ، فضای خاصی را بر قلب ها حاکم کرده بود.رنگ دوستمان چیزی مثل ماست شده بود . و دستانش هم در حد  کندن آسفالت  ویبره میزد.

کمی که تکان ها آرام گرفت  ، گفتم که ، دغدغه بسیاری از ادیان و ازجمله فیلسوفان کشور تو ، آلمان ، خلاصه در این « لحظه  » میشود. لحظه ای که در آن بین من و تو هیچ فرقی نیست . مهم نیست در چه کشوری بوده ایم . چه لذت هایی برده ایم. چه آرزوهایی  داشته ایم. چه موفقیت ها ،شکست ها ، گریه ها، عشق ها و  شب و روزهایی داشته ایم . این که شبها چه خورده ایم ، روزها چه نقطه ای ازآسمان ، سقف تنفس های ما بوده است !

به او گفتم که من 5 زبان بلد نیستم. دوست دختر دورگه هم ندارم. در آمد من هم خرج یک موج سواری تو نمیشود. قیافه من هم شبیه به توست ، البته بعد از تصادف با بولدوزور ! و البته مثل تو  دنیا را هم ندیده ام و عمرم را درکشوری بوده ام که تلویزیونش ، از متخصص ترین سانسورچی های عالم بهره میگیرد.  من در دانشگاهی درس خوانده ام که دانشجویانش پر نشاط ترین حادثه زندگیشان ، خوابهای 15 ساعته و 18 ساعته بود . جوانی من با تو خیلی متفاوت بوده و خواهد بود. آینده ما هم همچنین ! ولی باور کن به اندازه ذره ای احساس نمیکنم که کاش جای تو بودم. تنها به این دلیل که من و تو با اینهمه تفاوت ، نزدیک بود چنان یکسان بمیریم که حتی تشخیص بدنمان از یکدیگر هم ممکن نباشد.


این است واقعیت حیات . و این است دغدغه من در زندگی. اینکه این همه تفاوت و رنگ ، در یکسانی واقعیت « زمانمند بودن  » ، رنگ میبازد. اینکه همه عالم و بشریت ، انگار به زمان مصلوب شده اند. انگار زمان « صلیبی » است که هستی به آن چهار میخ شده است ،  و انسانها هم همین طور. صلیبی که به سرعت به سوی یک دیوار بتنی به نام مرگ در پیش است . انسانها  مصلوب در زمان، از مسیر های مختلف و مناظر مختلف میگذرند. آنها در انتخاب  این مناظر اختیاری ندارند. اینکه در کدام خانواده و سنت به دنیا بیایند. چه تربیتی ببینند و حتی چه دینی اختیار کنند. انسانها تنها میتوانند نظاره کنند گذر مناظر را. تنها میتوانند عبور را ببینند. هیچ زمان و لحظه فعلی و حالی وجود ندارد. هر لحظه ای را قبل از اشاره کردن ، به آن ، رفته می یابی. هیچ بسته ای اززمان دو بار باز نمیشود. یک بار پر میشود و تمام. پر میشود از احساسی که داشته ای . از تنفر و یامحبتی که در آن ریخته میشود. 

 

به او گفتم که هر بار که به زمان فکر میکنم  ،چنان احساس خوشبختی و سرخوشی مرا فرامیگیرد که به تنها چیزی که نمی اندیشم ،عوض کردن مسیرگذار صلیبم است و  تنها دغدغه من  این است که چه میتوان کرد  که ویبره دستانم در تکان های شدید صلیب کمتر باشد.

 

 

پ . ن :


یکی از بدترین سوءبرداشت ها از این نگاه این است که توجیهی میشود برای زندگی باری به هرجهت . زندگی بدون تلاش. زندگی بدون تغییر.

در معابد بودایی ، تابلوی بسیار ظریفی از شن های رنگی درست میکنند که گاهی ماهها طول میکشد که تمام شود. کار طولانی و بسیار پر زحمتی است. ولی نتیجه بسیار زیبا و چشم نواز است. ولی به محض تمام شدن تابلو ، راهبان ، تابلو را خراب میکنندو همه شنها را به باد میدهند  ، تا اینکه به  جایی که آمده اند برگردند.   این است حکایت زندگی. ساختن و دل نبستن . اگر چه  پرطرفدار ترین راه ، نساختن و  دل بستن به ساخته های دیگران  است .

۸۹/۱۲/۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
اسحاق رهنما

نظرات  (۴)

۲۵ اسفند ۸۹ ، ۱۳:۵۲ سید ابراهیم
درود بر براد اسحاق.
حکایتی است بس عجیب این صلیب زمان، گاهی ساعتها مشغول فکر کردنم به آن موجود لازمان و لامکان، و چه حس شگفت انگیزی است وقتی ذره ای بتوانی خودت را از این حصار زمان برهانی و خودت را جای خدا بگذاری!!
سلام
مطلب زیبایی رو با حوصله نوشته بودید ممنون
ادم با این خارجی ها که برخورد میکنه واقعا درسهای زیادی میگیره
هم از اشتباهات خودش و هم از مزایای دین و ایین خودمون
سلام
فکر کنم با صحبت های شما بنده خدا اقلا یه ۴ واحدی ادیان گذرونده باشه !
ولی مطالب جالب و بسیار قابل تاملی رو مطرح کردید .
دوست دارم سر یکی از همون ها یه بار با هم گفتگویی داشته باشیم
موفق باشید
مثل همیشه خیلی عالی بود. مستفیض شدیم