مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

بزرگترین حسرتها !

جمعه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ


          دوشب زیر آبشاری بلند خوابیدم و بلندی صدای آن آبشار، مانع از این نمیشد   نیاندیشم که  « چه حیف  »!  اینهمه آبشار که ندیده ام و ... چه حیف این همه پرنده ندیده ... اینهمه لذت نبرده... اینهمه کتاب نخوانده... و « باید رفت » .


    سربربالش نهادن هر شب انسانها ، همراه باحسرتی است و سر برداشتن او در صبح روز بعد همراه با امیدی. و مدتی است به این می اندیشم که بزرگترین « حسرت این عمر »  چیست ؟


     کتابهای بسیار پرخواننده ای هر ساله به چاپ میرسند که عناوینی اینچنین دارند  :   پانصد مکانی که قبلا از مردن باید دید  ... پانصد تجربه ای که قبلا مردن باید داشت... هزار غذایی که قبل از مردن... دوهزار ... سه هزار....

     

    بزرگترین  « حسرت این عمر » چیست ؟

    از نگاه این شبهای من ، بزرگترین حسرتی که یک عمر میتواند تجربه کند حسرت سیاحت خود انسان است.

    اگر چه به نظر بسیار کلیشه ای می نماید. ولی تفکر در عمق این حسرت ،‌باعث میشود که غمی عمیق وجود هر انسانی را بگیرد. بی خود نبود که زمانی فلسفه «اگزیستانس» اینچنین مورد اقبال واقع شد. فلسفه ای که تاکید میکرد بر فردیت بشر . واینکه هر انسانی ویژه است و  نباید در  میان مایگی همرنگی با جماعت ذبح شود.

    اندیشه در این موضوع که هیچ وقت نمیتوان هیچ انسانی را به درستی شناخت ، بسیار غم انگیز است. بویژه این که هر انسانی به مراتب دیدنی تر و شناختنی تر است از هر منظره ای است در عالم. چشیدنی تر از هر زیبایی و از هر پیچیدگیی  .

     

    در پدیدار شناسی ، بحث در این است که هر پدیده به شکلی بر ما نمود پیدا میکند و انسان هم همچنین. و ما تنها نمود آن انسان را میتوانیم ببینیم؛ و هیچ گاه واقعیت یک انسان بر ما آشکار نمیشود. هیچ وقت!

    ولی نکته در اینجاست که نه تنها ما هیچ وقت نمیتوانیم به شکل کامل واقعیت درونی یک انسان را لمس کنیم ، بلکه خود آن انسانهم ، از درک خود عاجز است.  بنابراین در اینجا با پدیده ای مواجه ایم که برای همیشه بالقوه باقی می ماند. همیشه مبهم و ناشناخته. ولی همان بخشی هم که آشکار میشود ، بسیار محیر العقول است و در عین حال شناخت آن بسیار لذت بخش.

     

    از بزرگترین موانعی که یک انسان را نمیتوان شناخت ،« نقش ها »  هستند. نقش های اجتماعی ،‌ مثل یک دیوار بلند عمل میکنند ، که خود واقعی هر انسان را به تمامه مخفی میکنند ، و دیگر اینکه بعد از مدتی فرد را در خود ذوب میکنند. یعنی خود آن انسان هم ، دیگر هویتی جدا از نقش خود ندارد. همه به یاد داریم که زمانی که شخصیت واقعی معلممان را در بیرون از کلاس میدیدم ، چطور شکه میشدیم. و یا اینکه از اطرافیانمان میشنویم که پدر و مادر و عموی بزرگسالمان ، در جوانی چه رفتارهایی داشته اند.


    در اینجا بحث « رشد » مطرح نیست. بحث« ذوب شدن و استحاله خود واقعی»  انسان است. انسان در نقش خود ذوب میشود. این قدر سنتها و جامعه وانتظارات به او فشار می آورند که فرد گم میشود. این قدر « گم »  که هیچ گاه « گم شدن »  باورش نشود.

     

    این روزها  از دیدن یک « زن بچه در بغل در حال گذار به سوی نقش جدید خود » ،‌از دیدن یک «زبان دان معترض به سهم خود در جامعه » ، از دیدن  « وهابیی که سه ساعت سر پا قران میخواند و من از نشستن در مقابل او خسته شدم و او از ایستادن نشد »  ،از خواندن این جمله جرج بوش،‌که « هر شب سر بر شانه خدا گریه میکنم » ،‌از دیدن «مادربزرگی که نه فرزند بزرگ کرده و وقتی از او پرسیدم که به نظرت خدا تو را به بهشت میبرد ، و گفت که من چه کرده ام که لیاقت بهشت داشته باشم » ، از دیدن «پزشکی که مخالف جریان جامعه و خانواده و هر رودخانه ای شنا میکند»  ... و از دیدن « هر انسانی و هر انسانی »  ، این جمله بر ذهن من خطور میکند ، که کاش میشد همه این انسانها را « شناخت »  !  « چشید» ! « دید » ! نه آنطور که  «شده اند » ! بلکه  آنطور که  « بوده اند» ! آنطور که «  باید می بودند » ! و واقعا یعنی چه که «  باید می بودند » ؟

     

    و عجیب اینکه اینقدر دیوارهای «روابط اجتماعی » بلندند که جرات هرگونه سرک کشیدن به زندگی افراد را از انسان سلب میکند. و تازه به فرض رفتن زیر پوست هر انسانی ، بازهم همیشه این حسرت باقی است که هر انسانی ویژه است و هر انسانی ارزش شناختن و احترام دارد. و اینکه چقدر کوتاه است عمر برای« سیاحت انسان» .

     

    و خلاصه اینکه :

    شخصی بیابانی از پیامبر پرسید که « در بهشت جنگ هست » ؟ پیامبر جواب داد که «  نه. در بهشت جنگی نیست » ! بیابانی با بی اعتنایی از مسجد بیرون رفت در حالی که زیر لب غرو لند میکرد که « بهشتی که در آن جنگ نباشد ارزش رفتن ندارد » !

     

    و اگر در بهشت منویی برای انتخاب لذت ها باشد ، احتمالا انتخاب ما این چنین خواهد بود :

      « میخواهم بدانم. با همه جزئیات. از فلانی شروع کنیم ... »

     

    پ.ن :

     

    در اسفار اربعه ملاصدرا، دو سفر بی انتهاست . یکی سیاحت خود خدا. و یکی سیاحت هستی . انگار که اشتغال ابدیت بشردر« سیاحت تک تک نفوس »  است . و چه سیاحتی است !

    وچه سیاحتی است !!

۹۰/۰۱/۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
اسحاق رهنما

نظرات  (۴)

این چند روز من با گوشه ای از این کلام شما در گیر بودم چه بسا از  نحوه برخورد فردی متعجب و مکدر شدم و تصمیم گرفتم از او کناره گیری کنم اما خدا جنبه های دیگه ای از شخصیتش رو برام رو کرد که چه بسا من از او عقبتر بودم ولی این لذت رو چشیدم خیلی جالبه فکر می کنم خدای واحد تو کثرت بشر خوب خود نمایی کرده و این شعف به این بر می گرده که انگار در حال رمزگشائی از وجود خدا با استفاده از مخلوقاتش هستی
پاسخ:
این رمز گشایی فوق العاده لذت بخشه. فوق العاده.
جایی اینچنین  در کتاب پرواز در ملکوت-اسرار الصلاه امام خمینی/نوشته سید احمد فهری
اینچنین خواندم
بزرگترین حسرت عمر نفهمیدن مقصد و مقصود است
چرا که اکثرا به دنبال سبب میگردیم نه مقصد و مقصود!!!
(البته نقل به مضمون کردم.در بخشی از کتاب جلد دوم که از قرآن نوشته شده است اینچنین بیانی دارد.وتاکید میکند باید به مقصود نزول آیات رسید.ومیگوید همه تفاسیر سخن از سبب است و نه مقصد والی آخر...)
التماس دعا
کاش میشد همه این انسانها را « شناخت »  !  « چشید» ! « دید » ! نه آنطور که  «شده اند » !

جمله زیبایی بود
سلام اسحاق جان
می شه گفت نوشتت بسطی بر نی نامه مولاناست که :
هرکسی از ظن خود شد یار من          از درون من نجست اسرار من
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست       لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد          هر که این آتش ندارد نیست باد
التماس دعا  

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">