مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

به فکر لب تاپم بودم !

سه شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ

 

امشب در اینترنت خواندم که دیشب در شهر ما زلزله آمده ! 

 

 در همان ساعاتی که ما خواب بودیم و با اعتماد « احمقانه ای  » ،به سقف بالای سرمان ، و به زمین زیر پایمان ، و با  هزار امید و نقشه  برای فردا ، سر بر بالش غفلت گذاشته بودیم  ، ... 

و امروز بعد از 18 ساعت تازه متوجه شدیم که چه غوغایی در پشت « سکوت ثانیه ها»  خوابیده و بشر چه احمقانه و چه زود به سکوتها اعتماد میکند.  

 

بعد از شنیدن خبر ، زلزله ، به شکل عجیب و احمقانه ای ،  اولین نگرانی که در دلم احساس کردم ، نگرانی برای « لبتاپم  » بود. به شکل ناخودآگاه من نگران  لب تاپم شده بودم  و کتابهای پی دی افی که به زحمت جمع کرده بودم و مدتهاست جایگزین قفسه خاک خورده کتابهای گوشه اتاقم شده اند .  به این فکر کردم که آیا فرصت میکردم ، با تمبان مامان دوزم هم که شده ، لب تاپ را در پناه  سینه بی قیمتم بچسپانم و فرار کنم به سمت دیگری از زمین ؟!  غافل از اینکه این بی اعتمادی و ترس ،  از خود این زمین نشات گرفته بود و تا راه فراری به آسمانها نیابیم و تا پا بر این  « بی اعتماد تکیه گاه بشر »  داریم ، حکایت همین است ، و  باید « فرار کرد و فرار کرد». 

 

.  بعد از اینکه از ناخودآگاه  رها شدیم و به عالم « ادا و اصولها » برگشتیم ، برای لحظه ایی به این  اندیشدم که دیشب « آخرین بهره»  من از حیاتم بود   ، آخرین  سطور کتابها . آخرین قهوه عمر. آخرین  چک میل. آخرین نگاه از سر بیتفاوتی و کسالت به اخبار گوگل. آخرین تفکر به اینکه  قبض تلفن آمده ، به کمی سرعت اینترنت برخلاف قراردادمان با شرکتهای بی تفاوت به اعصاب مشترکین  ، به اینکه  امتحانات نزدیک است ، به اینکه ماشین هنوز درخیابان است و باید به حیاط خانه بیاید  - غافل از اینکه دیشب در خیابان امن تر بود – به اینکه  فلانی امروز چه گفت و فردا ما چه بگوییم ، به اینکه . .. به اینکه ... به اینکه...

این جزئیات و این جزئیات  ... آخرین سهم ما از ثانیه ها بود . این قدر کوچک و بی قیمت که کاملا در آمار بیست هزار ژاپنی و هزاران و هزاران  نفله شده دیگرعالم « گم گم»  است. 

 

مطابق با آمار سایت ورلد متر ، در هر ثانیه جانی نفله میشود. 

 

 تصور کنید مهره های بازی دومینو را!   به سرعت همه پشت سر هم می افتند !می افتند و گم میشوند در « خروار خروار بی تفاوتی ثانیه ها »!   خروار خروار آرزوهای انسانهای دیگری که از این گوشه زمین به آن گوشه درحال فرارند. خروار خروار حماقت ها. عشقها . شهوت ها. شکست ها. روزها . تجربه ها!  

 

ما مهرهایی هستیم که لحظه به لحظه و آن به آن در حال افتادنیم.  

 

معابدی در هند وجود دارند که هر ساله هزاران  غربی ، برای مدیتیشن و رهایی از چرخه رنج حیات به آنجا  ،پناه میبرند و  به قول الیزابت گیلبرت ، از کف شویی زمین و توالت ها را خودشان انجام میدهند تا برسد به ساعت ها و ساعت ها خلسه یوگا و تکرار وردهای سانسکریتی.   

 رها کردن زندگی در معابد تبت ،  زیارت ها ی یک ماهه  با پای پیاده برای  بازدید 88 معبد در جزیره ای درژاپن ، گرد هم آیی هفتاد میلیون هندو در تلاقی رودخانه مقدس برای شستشو در آبی که قطره ای از جاودانگی و رهایی از دست خدابه انجا چکیده ، 5 میلیون مسلمان با کفن به گرد خانه ای میگردند و یکی میشوند با همه گردش های ریز و درشت  عالم  ،از اتم تا کهکشانها ، ...  

 

  ان  سعیکم لشتّی ...! 

 

به تعداد هر انسانی تلاشی متفاوت وجود دارد. هر انسانی « بغچه ای از زمان » به همراه داردکه پر کرده و به گردن آویزان میکند و از این گوشه زمین به آن گوشه در فرار به سوی « ثانیه ای بی تلاطم » است. وهیهات از اینکه در زمینی بی تلاطم جز « به خاک لحد»  سر بنهد. 

 

بزرگترین « حسرت این عمر»  چیست ؟  

 و « سنگین ترین ثانیه ای » که میتوان با آن سر به لحد نهاد ، « باردار چه مولودی »میتواند باشد ؟  

علم ، عشق ، دین ، دعا، خون، ...  ؟!

 

 و من به فکر لب تاپم بودم.

 

 

 

 

 

۹۰/۰۱/۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
اسحاق رهنما