مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

بالش محبت !

پنجشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ


     امشب وقتی خسته از مطالعه حرکت جوهری ، و دیگر ظرایف اندیشه بشری ، سر به بالش استراحت گذاشتم ، به این اندیشیدم که وقتی از کتاب ها و  اندیشه ها و هر چه از جنس عقل  است ، فارغ میشویم و وقتی خودمان میمانیم و خودمان ، وسر بر بالش سکون و سکوت  میگذاریم ،وقتی خودمان میمانیم و خودمان ،  انگار که در درون ماهیچ نیست ، جز عواطف مان ، نگرانی هایمان ، آرزوهایمان ، محبتها مان و هر  چه از جنس «احساس» است.

 

     در حالی که هنوز گرد و  غبار سرو کله زدن با براهین ملاصدرا بر تن است و هنوز لذت درک نگاهی دیگر در دل ، ولی وقتی خودمانیم و خودمان ، چیزی در مشت دل نیست ، جز عواطف و احساسات ما. انگار دارایی ما ، نگرانی هایمان برای عزیزانمان است  ، آرزوهایی که تصور آنها شوق افرین است ، محبت های که شکل دهنده و هویت بخش قلب مان است  و  خاطره هایی  از «ثانیه ها »، ثانیه هایی  که لرزش دل را شاهد بوده و نگاههایی که  جوشش خون را پیامد داشته.

 

      بینش و بصیرت و هرچه از جنس رسوب های عقلمان است ، ( آنهم در فرض رسوب و نه صرفا دانستن ) تنها زمانی که درونی شده اند و تنها زمانی که جزئی از باورها و کنش های عاطفی مان هستند ، به «چنگ سکوت  شب » می آیند.

 

     بی خود نیست که در وقت پیری ،  که «سوزاننده خرمن حافظه بشر» است ، و لحظه ای که سر بربالش آخر میگذاریم ، تنها و تنها ، با محبت هامان خواهیم مرد و نه دانسته ها و لباس های تن و عقل. وبی خود نیست که گفته اند «هل الدین الا الحب و البغض  » و یا نخواسته اند جز « الا الموده فی القربی » و یا وصف کرده اند که  « ان الذین امنوا ... اشد حبا لله ! «

 

    و چه مفت به حراج گذاشته ایم تنها سرمایه ماندنی حیات را. «محبت را» !

۹۰/۰۳/۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
اسحاق رهنما

نظرات  (۸)

و چه مفت، محبت را به حراجِ "به حراج نگذاشتن محبت" گذاشته ایم. و چه سوداگران سودآوری هستند آنان که به انسانها عشق میورزند "بی هیچ قید و شرطی". ایناند که سودای معشوق ازلی و ابدی را در سر دارند. سودای آن یگانه سوداگر عشق ناب...
البته این تقسیم بندی "دل و عقل"  مربوط به ما انسانهاست. ساخته ی دست خودمان! چه بسا عقلانیاتی که ریشه در احساست آدم دارد و احساساتی که عین عقلانیتند...
فکر میکنم در حق "محبت " خیلی کم لطفی کردیم ... و ما را موج عقل گرایی برده ...
زیبا بود ولی هرچی خواستم جدی بشم تبلیغات شتر مرغ که بالای بلاگت بود خنده ام رو قلقلک میداد خدا بگم اینها رو چکار کنه
ولی باید بگم حرفت واقعا قشنگه
نمونش وقتی که از همه جا دلمون  بریده  میشه فقط یکی رو میخوایم به استدلال های دلمون گوش کنه نه به صغری و کبری چیدن عقلمون
این موضوع خیلی خیلی جدی و مهمه. چیزی که در بحث تربیت دینی همیشه دغدغه اش رو دارم. وقتی می خوان روی بعد عقلانیت   و استدلال کار کنند این بعد مغفول می مونه و از اون مهم تر تاثیر محبت بر تعقل هم و جایگاه معرفت شناختی محبت به تنهایی هم.
و یک بلای دیگه در دوران ما این هست که زرق و برق ها و دوره گردی ها جا برای محبت عمیق به آنچه آدمی شایسته اش هست باقی نمی گذاره.
حاج اسحاق، گاهی وقتا شده که کسی چیزی نوشته و من خونده م و احساس کرده م، سخن تازه است؛ از همان ها که می گویند تا دو جهان تازه شود. دو جهانو نمی دونم، اما من که با خوندن این پست های اخیرت احساس می کنم جهان من داره تازه می شه.
بنویس، بیشتر بنویس.
شعاری بود سر و تهش
۰۱ مهر ۹۰ ، ۰۰:۵۵ شهاب مبین
(در سینه ام......)؟!
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
بهر درش که بخوانند بی خبر نرود

***
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود

***
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">