مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

شیراز !

چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ

شیراز... ! 

    اولین بار که این شهر رو دیدم ، سنم هنوز در حد پوشیدن شلوار نبود. یک زیر شلواری پر از لکه های ماست وآبگوشت تنم بود که ازاون میشد آخرین وعدهای  غذایی بلعیده شده  رو حدس زد- به نظرم یک دستمال مخصوص هم به گوشه پیرهنم سنجاق شده بود- اولین دیدار من از این شهر ، به این سوال گذشت که «چرا در این شهر تراکتور نیست ؟ »  نمیدونم به چه دلیل دنبال تراکتور میگشتم. البته تا صبح چندین کاروان طولانی از ماشین ها رو دیدم  که بوق بوق کنان یکی از عجیب ترین پدیده های منحصر به بشریت رو- عروسی رو - جشن میگرفتند.  بووق بووق ..دست دست ... جیغ و فریاد... این اولین خاطره من از این شهر بود. شهری که در اون صدای  « بوق  و جیغ »  جایگزین صدای تراکتور شده بود.

 بعدا هم که باشلوار به این شهر اومدم  - اگر چه هنوز هم بی لکه نبود - باز هم این فرهنگ ویژه شاد بودن ودر «امروز» زندگی کردن، چشم نوازی میکرد. شهر «فست فود». شهر «صف طولانی همبر گر فروشی »و حتی کتلت و سمبوسه فروشی ... ! شهری که هر وجب چمن سبز اون ، فرش یک خانواده در آخر هفته است. مغازه های شیراز احتمالا فقط از قم زود تر باز میکنن و اغلب سر شب میبندن. ولی پیتزا و بستنی  رو میشه تاساعات آخر شب پیدا کرد. اگر چه این روزها این ویژگی رو در اکثر شهرهای کشور میشه دید  ٬ولی انگار شیراز ، نسخه اوریجینال و بی خش این"  زندگی در امروز و نه فرداهاست " .

 

اصطلاح رایج " عامو ولش کن "نمادی از یک فلسفه عمیق در زندگی است. فلسفه ای که در فیلم " چشمه " با اصطلاح " let it go !  " مرگ رو مبارزه می طلبه. حقیقتا " عامو ولش کن " یک سلاح بسیار برنده در مقابل بسیاری از سوالهای بی جواب هستی است. سوالهایی که یا انسان رو به گوشه "بارهای نوشیدن" میکشونه و یا به سر "سجاده نیاز و تواضع". سوالهایی که "شفافیت و تعدد" اونها ، تفاوت « عمق » انسانها رو میرسونه و نه  « یافتن و دانستن » پاسخهای اونها.

 

چند روز قبل ٬  بعد از سالها در چند خیابان شیراز قدم زدم. به قول یکی از دوستان ، همه شهرهای ما برای ماشین ها ساخته شده و نه انسانها ،و شیراز هم همین طور ؛  بنابراین این خیابانها ،  اجازه لمس لایه های زیرین فرهنگ مردم رو نمیداد. چقدر سخت شده که بشه  با کسی حرف زد .فقط باید به دیدن ظواهر اکتفا کرد و رد شد. ظواهر هم که در همه کشور به نوعی یکسان سازی شده. مغازه ها ، لباسها و نگاهها یک جورند. همه هم غیر اصیل و تقلیدی. گاهی دل آدم لک میزند برای کمی و فقط کمی " تفاوت". کمی "اصالت". شیراز هم در «آسفالت فرهنگی » شده . شیراز هم دیگر چندان متفاوت نیست. 

 

در باغ ارم ، سر ساعت هفت شب ، بارها و بارها از بلند گوها اعلام میکنن که ساعت بازدید پایان یافته و همه برن بیرون و بعد هم به شکل زبانی کارکنان باغ درست مثل بیرون کردن «یه تعداد جوجه »از حیاط ، شروع به « کیش کیش کردن » بازدید کنندگان میکنند. وقتی که برای بار صدم مردم رو از بلند گوها به بیرون دعوت کردند ؛ دیدم که  یکی از کارکنان باغ ، به یک خانم همراه با بچه اش ، تذکر میداد  که ساعات بازدید تموم شده ؛ اون  خانم در حالی که تلاش داشت بچه اش رو قانع کنه که « باید بریم  بیرون و دیگه اجازه نمیدن که بمونیم ... ! » ، در همون حال برگشت  و به کارمند باغ  ،با لهجه غلیظ شیرازی گفت : " عامو شنیدیم ، شنیدیم ... ذلیلمون کردین  !  " و در حال بیرون رفتن از باغ ، میدیدی کسانی رو که تا ثانیه آخر میخواستن هر چه میتونن از این فرصت کوتاه رو ، به چشیدن  زیبایی های باغ  بگذرونن.

 

  « عامو ولش کن »  ، - یا  -let it go  ؛ تنها راه کنار آمدن با « بعضی از ابعاد زندگی » است. ثانیه ثانیه زندگی با « رازی » آمیخته است که با « یقه دراندن و سر به زمین کوفتن » ، تنها فرصت دیدن یک بخش از باغ از دست خواهد رفت. صدای بلندگوهایی که « خط کشی های زندگی  » رو بر سر انسانها فریاد میزنن ، اگر چه گاهی به « کرامت انسانی » دهن کجی میکنند ، ولی محروم نشدن از یک « نگاه دیگر »،  «هنری » است که هنرمندان کمی به آن آراسته اند  !

 

---------------------------------

پ . ن :

   در شبهای قدر ، در شهر «عامو ولش کن »، من دیدم هزارها نفر را که نیمه شب قدم میزدند به سمت مجالسی که گاه بسیار تکراری می نمود.  نفوس  انسانی متفاوتند  از سنگهای کف رود خانه ای که «رود خانه »  را بر شانه های خود حمل می کنند. نفس انسانی «جهان » دارد. به قول  « هایدگر  »، انسان میشکافد و می نمایاند. انسان برای خود جهان می سازد . جهانی مختص به خود . متفاوت از دیگران . هر انسانی جهانی است نمایانده. جهانی است خاص. منحصر به فرد و تکرار نشدنی. مرگ هر انسانی نابود شدن یک درک است. یک جهان ساخته شده. یک بودنی که برای همیشه به فراموشی و پرده نشناختن سپرده خواهد شد. نفوس انسانی « رودخانه زمان » را بر خود و در خود حمل میکنند ، ولی متفاوت از سنگ  های کف رود خانه . انسانها درک میکنند تفاوتها را. زمان را . دیروز و امروز را.

در شبهای قدر انسانهایی تجمع کرده بودند.  برای ساعاتی انگار همه  این «جهان های متفاوت بشری » ،در یک درک به توافق رسیده بودند... اینکه انگار« خبر  دیگری هم هست».  خبری که نمیشد « ولش کرد » !

 

 

۹۰/۰۶/۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰
اسحاق رهنما