مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

آخرین تابستان !

سه شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ

    اگر جوانی رواز پونزده سالگی حساب کنیم تا سی سالگی ،‌این تابستان آخر جوانی ما بود. و احتمالا بهترین تابستان این  «سی سال »  .

 

تابستونای قبل از پونزده سالگی رو چندان به یاد ندارم ؛  و بعید میدونم کاری به زمان هدیه کرده باشم جز ،  « خراب کردن لونه های گنجشکا  »و « زدن زنگ در مردم و در رفتن » و « فوتبال بازی کردن توی زمین خاکی و عشق سوباسا و گل زیر تاق   » و « قهر و آشتی های احمقانه که در اون موقع البته خیلی جدی محسوب میشد »،‌ و خلاصه  بازی و بچگی ! ...

 

حدودای همین پونزده سالگی بود و شایدم کمی قبل تر از اون ،‌ که عضو تنها  کتابخونه شهر  شدیم. مسوول بداخلاقی داشت که همیشه شب خواب میدیدم اومده در خونه  دنبال کتابا. یه کم که ازتاریخ  کتابا تاخیر میشد ،‌اینقدر دلهره و اضطراب این دل ما رو میگرفت که ترجیح میدادم دیگه کتابا رو نبرم تا خودش زنگ بزنه و بگه " عیب نداره ،‌ فقط بیارشون ! " . یه بار  مجبور شدم با یه دست  کتابا رو بگیرم و با دست دیگه دوچرخه رو برونم و اینجا بود که چنان زمین رو صرف کردیم و چنان لت وپار شدیم که تا مدتها دیگه کتابخونه نرفتیم و کل تابستون ما به پانسمان و بهبودی جراحات  گذشت.   بعد ها هم یه باردیگه در مسیر برگشتن از کتابخونه ، یک نیسان ، به «ما تحت » ما اصابت کرد که فکر کردم به « 5  کیلومتری بهشت »  رسیدم . ولی بعد که بلند شدم و دیدم چیزیم نیست ،‌راننده نیسان عصبانی اومد طرفم که یه فصل کتک مفصل به ما بزنه که " چرا خوردی به ماشین من ! "  .  اگر مردم نگرفته بودنش ،‌ چنان قصد زدن ما رو داشت که حتما به جرم قتل عمد اعدام میشد. در حالی که اگر با ماشینش ما رو کشته بود، قتل غیر عمد محسوب میشد.

 

از اون موقع تابستونا رنگ کتاب به خودش گرفته بود ولی  متاسفانه از بعد از دبیرستان ،‌کار ما شده بود آماده شدن برای کنکور لعنتی. « چه جنایتی بود این کنکور در حق بچه های این مملکت» . سه تابستون قبل از کنکور ،‌کار ما شده بود رفتن به کلاسای ریاضی و فیزیک ! انگار تمام رسالت این ممکلت  شده بود  تربیت کردن مهندس و دکتر .  به نظرم الان صادرات مهندس و دکتر ،‌صادرات اول غیر نفتی کشور باشه. صادرات مجانی و از سر سخاوت.  اگرچه دو ماه قبل از کنکور ، من فهمیدم که کتابای" آگاتا کریستی " ، خیلی جالبن ومهندس شدن ،‌ اونقدرهام که میگن ارزش نداره. کتابای آگاتا کریستی رو میذاشتم لابه لای کتاب شیمی و فیزیک و "جلد بیرونی کتاب شیمی " باعث میشد  که مادرم فکر کنه " به به چه پسر خوبی ! امروز پسرم ده ساعت شیمی خونده. "  و بعد هم شربت خنکی می آورد و ما هم می نوشیدیم و ناله ای  هم از خستگی در میکردیم و مادر ما هم قوربون صدقه ، " که الهی بمیرم. یه کم استراحت کن." ما هم که  باید میفهمیدیم  بالاخره کی "منوکسید کربن " رو کشته و بالاخره پوآرو "بنزن " رو کشف میکنه یا نه ؛ جواب میدادیم که ،"نه ! باید زحمت کشید تا مهندس شد ! " و باز هم شربت بود پشت شربت که به جبهه ها میرسید. البته یک روز  دست ما رو شد ،  و بماند ... !

 

    ‌نقطه مشترک همه این تابستونا ، این بود که   به نوعی برنامه ریزی اون دست کسان دیگری بود و دلهره برنامه های دیگران ،  براون مستولی بود. حتی تابستونای بعد از دانشگاه که مدام به سفر و زبان آموزی مشغول بودیم ،‌ اگر چه خیلی خوش گذشت ،‌و اگر چه سفر و زبان آموزی ، حقیقتا " مرزهای فکر و اندیشه رو جابه جا میکنه " ، ولی باز هم وقتی به اون روزها نگاه میکنم ،‌می بینم که وزنی نداشتند. بازهم اگر چه " بازی " نمیکردیم ، ولی به نوعی  " بازیچه "بودیم. بازهم این چارچوبهای دیگران بود که ما رو تعریف میکرد.

 

این تابستان آخر جوانی ما بود. و احتمالا بهترین تابستان این  «سی سال »  .امسال اولین سالی بود که از هر چارچوبی فرار کردیم  ،  "حتی اینترنت". چارچوبهای اینترنتی هم اگر چه اجازه شخصیت سازی به انسان میده ،‌ولی بازهم چارچوبه.  بازهم برای انسانی که به " خود شکوفایی و خود آگاهی " نرسیده ،  " جاییه  برای بازی کردن و بازیچه شدن ".  چارچوب به خودی خود بد نیست ،‌  ولی زمانی که انسان ها رو پیش از شکوفا شدن و رسیدن به خود آگاهی ،‌تعریف میکنه و شکل میده  ،‌ تلف کننده ظرفیت های نهفته  است.

 

  فرار کردیم از هر چارچوب و دلهره ای و  دراز کشیدیم  « کنار یک در باز» ،‌که «نسیم کوه دنا »  رو به شکم مبارک ما می وزوند.  خواندیم وخواندیم و نوشتیم و نوشتیم. نوشته هایی که  برای  مخاطبی نوشته نشد  ،‌ که  به قول امانوئل برل :

" من نمی نویسم که  « بگویم  » چه فکر میکنم. بلکه مینوسم که   «بدانم » چه فکر میکنم "

 

 تمام عمر ما ، در قواعد و ضوابط دیگران شکل میگیره وچه دردناکه زمانی که درک میکنی دیگران چندان عاقل تر از تو نیستند.   چه دردناکه شکستن ابهت تکیه گاهها .   ابهت   بت ها. "خود آگاهی و خود شکوفایی " ، تنها راه آزادی و رهایی هست. و به قول هگل ،‌ "خود آگاهی ،‌عین آزادیه ".  و چه شیرین و ماندگاره ،‌ جوشاندن چشمه درون  و نه  نوشیدن از بتری آب دیگرون. 

 

خوندن و نوشتن این تابستون  با همیشه متفاوت بود. چون کاوشی درون جهالت ها بود و نه تلاش برای مخفی کردن  اونها با الفاظ. تلاشی برای شفاف کردن " ابهام ها " .  تلاشی برای  "عمیق کردن سوالات " و نه دلخوشی به شبه جوابها . " تلاشی  برای درک خود شکوفایی اریک فرومی و نقطه اوج  مزلویی ".

 

  سی سال از عمر ما گذشت و دیگر فرصتی برای بازی های کودکانه و بازیچه شدن نیست. و شاید تنها دست آورد ما از این سفر ،‌ این باشه که «  به هیچ عنوان »  ،   آرزوی برگشت ندارم .

۹۰/۰۶/۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰
اسحاق رهنما