مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

آمپول و فلسفه !

يكشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ

آمپول :

 

    چند روز پیش گلودرد شدیدی عارض شده بود. در این شرایط   آب نوشیدن و نفس کشیدن بدون درد ، کاملا آرزوهای دیگه رو به حاشیه می رونه  و   تنها آرزوی شما ،‌ صرفا بازگشت به دارایی های گذشته میشه  و مدام با خود فکر میکنید که   " چقدر زندگی زیبا بود  ".

 

  به یکی از بهداری ها مراجعه کرده  که فورا چند عدد پنی سیلین مرقوم فرمودند .  به نظر می رسه که واحد پنی سیلین به ریال یا  تومان  ،‌ باشه. چرا که یک میلیون و دومیلیونش ،‌ به راحتی در یک شیشه کوچیک جا میشه و چندان هم دردی رو دوا نمیکنه .

 

آمپول بدست وارد اتاق تزریقات چی میشید و یک تخت خالی پیدا میکنید و منتظر می مونید. این لحظات انتظار  ،‌لحظات  " متفاوت " و به یاد موندنیه  .   و همین تفاوت این لحظاته که باعث میشه ،‌  شما چیزی برای نوشتن داشته باشید  و دیگران برای خواندن و سر تکان دادن.

 

شما با اینکه می دونید باید کمربند رو شل کنید و روی تخت دراز بکشید ،‌ولی صبر میکنید که خود تزریقات چی ،  تصریح کنه ، که "  دراز بکش  تا بیام  " . و چقدر متواضعانه شروع به باز کردن کمربند خودتون میکنید.  چقدر متواضعانه و معصومانه  !  که فرمود : " کلا ! ان الانسان لیطغی ، ان راه استغنی " !

 

 روی  تخت کناری  مریض متواضع دیگه ای ،‌ کمربند شلوارش از تخت آویزونه و تزریقاتچی بالای سرش داره تذکر میده - شل کن شل کن  - و سعی میکنه " آه و آوه"  مریض رو با گفتن کش دار این جمله تسکین بده که      " تموم شد ،‌آهااااا  دیگه تموم شد . "

 

 تزریقات چی  سراغ آمپول شما می یاد . اونو به طرف  نور  میگیره و با انگشت به آمپول میزنه و همراه با حبابهای هوایی که از محلول پنی سیلین بالا میره ،‌نفس های شما هم عمیق تر و شمرده ترمیشه.     تخت سفت و بدبویی  بیمارستان ،احساس خاصی به شما میده  ؛ احساس   به خاک مالیده شدن پوزه مبارک ؛  و زمان خوبیه برای اینکه درک کنید  که زندگی   چقدر راحت میتونه   ، پوزشما  رو  بماله، به خاک باشه یا به بالش بدبوی بیمارستان . نفسهای شما  همراه با عمیق ترین سوالات فلسفی وگلایه ها و دعاهاست . سوالاتی از قبیل ....  ، گلایه هایی از قبیل .... و نهایتا دعاهایی  با تکراز زیاد  واژه  "غلط کردم" !

 

نفر کناری   همین طور  که داره کمربند شلوارش رو می بنده ،‌نگاهی هم به شما می اندازه. نگاه کسی که از پل صراط گذشته و داره به سرگردانان" وادی اعراف" ،‌ لبخندی از سر - تازه اولشه - میزنه.  بادستتون سعی میکنید که شلوارتون  رو کمی بالاتر بکشید تا حجم کمتری از واقعیت های نهفته در زیر لباستون پیدا باشه . چرا که  آدمهای زیادی در حال رفت و آمد به این اتاق کوچک هستند وهمه هم یک نگاه رو کاملا حلال می دونن . در دل خود بد وبیراهی به این فرهنگ" خیره شدن به زندگی دیگران " نثار میکنید و مثل همیشه فراموش میکنید که شما هم کاملا به این فرهنگ تعلق دارید.

 

 تزریقات چی  که الان بالای سر تخت شماست ،‌با شما حرف میزنه و می پرسه که : " حساسیت که نداری؟ آخرین بارکی آمپول زدی ؟ دو تا آمپولو با هم بزنم یا اینکه یکیش رو شب می زنی ؟   ... "   و  این سوالات  بیشتر به دعاهای قبل از قربانی می مونه   که در گوش گوسفند بیچاره خونده میشه.  "  بسم الله و بالله و فی سبیل الله. "

 

   "   شل  کن شل کن ... " رمز عملیات تزریقات چی هست و  و تماس سرد نوک سوزن ، نقطه اوج این شرایط مرزی است.

 

 

 

فلسفه  :

 

 هر انسانی عالمی داره منحصر به فرد  . عالم هر  انسان به سان حبابی است که از لحظه تولد در حال بزرگ شدنه. انسان در این حباب تنفس میکنه و عالم رو از زاویه این حباب میبینه و می فهمه ؛  وهمیشه تصور میکنه که  دیگران هم در حباب او زندگی میکنن .  احساس میکنه که همه کس  حباب او رو درک می کنن و باید درک کنن و اگردرک  نکنن صرفا بدلیل  بی شعوری و یا گمراهی اوناست . بزرگی حباب  انسانها به میزان تجربه های اونهاست .   ‌آگاهی ها ،  دردها و انتخاب ها ی هر انسان ،‌لحظه به لحظه دنیای اونو میسازه و حباب اونو گسترش میده. در مسیر عادی زندگی ،‌ این حباب با سرعت کمی گسترش پیدا میکنه ولی در نقاط عطف زندگی و یا به قولی ،‌در " شرایط مرزی حیات " ،  این حباب با سرعت زیاد تری نسبت به  شرایط عادی  ، " بزرگ "  میشه و گسترش پیدا میکنه.

 

" آگاهی " ،‌ " سفر "  ،‌ "درد ورنج "، "عشق " ، " تجربه مرگ "  ،‌ " فریب خوردن و زمین خوردن  "،  اینها نقاط عطفی است که دنیای شما رو بزرگ میکنه. شما رو " متفاوت" میکنه  و به لحظات شما  " ارزش " مرور و یادآوری و گاهی نوشتن عطا میکنه؛  و نکته اینجاست که هیچ کس نمیتوانه با شما در این تجربه واقعا شریک بشه و با " حقیقت اون تجربه"  خودش رو بزرگ  کنه . شما " صاحب"  اون تجربه اید. شما صاحب اون درد هستید. شما مثل دیواری هستید که اون تجربه  در نقش یک" آجر"، قامت شمارو بلند تر کرده  و افق دید وسیع تری  از زندگی رو به چشمان شما هدیه داده . هیچ کس از شنیدن و خواندن تجربه شما ، واقعا حباب شما رو درک نمیکنه. بلکه فقط سر تکون میده ، تازه اگر تجربه ای شبیه شما داشته باشه که بتونه با یاد اون تجربه  " کمی صادقانه تر " سرتکون بده. به قول گادامر ، شما با کلام ،‌تنها میتونید مثل یک کاتالیزور ، مخاطب خودتون رو  آماده درک حقیقت کنید. حقیقتی که تنها و تنها خودش باید تجربه کنه و متناسب با خودش بفهمه و به خودش اضافه کنه.

 فلسفه آمپولی :

زندگی یک فرصته سراسر راز آلوده است برای "شدن"   . تمام زندگی ما در مقابل عمر یک سنگ  و ستاره ، به  سوزش یک آمپول شبیهه . آمپولی که چون به ریال حساب شده ،‌زیاد  به نظر میرسه  و گرنه ثانیه ای بیش نیست.  گاه فقط باید شل گرفت و شل کرد. آسان گرفت و آسان زیست. و به این دلخوش بود که در پس این" آمپول حیات" ،  سلامتی و سعادت به انتظار نشسته و زندگی " فراتر" است از اتاق کوچک تزریقات چی  ؛ اتاقی پر از چشمانی فضول ؛ چشمان  انسانها و جوامعی که کاملا حق خود میدانند  که  خیره خیره بنگرند به هر انتخاب شما.

 

" بسم الله و بالله و فی سبیل الله " هم یک انتخاب است.

 

 

پ . ن :

 

دوستی از من پرسید که به شدت عاشق شده ام و وصالی هم میسر نیست. چه خاکی بر ملاج بریزم ؟

 پاسخ من این بود که  : با تمام وجود "  عشق "  را به آغوش بکش و نه  " معشوق ات" را   . هیچ کس این  ارزش را ندارد که  ساعاتت را قربانی او کنی. و هیچ معشوقی از رنگ درون حباب تو مطلع نخواهد بود. این تویی که میتوانی با تمام وجودت از "رنگ عشق درون حبابت" لذت ببری و معشوق تو هیچ گاه چه در وصل و چه درفصل ، نخواهد فهمید که تو در چه عالمی زیست میکنی.  " وصل " قربانگاه عشق است و فرصت " بزرگ شدن " حباب زندگی را از تو خواهد گرفت. "عشق " را به آغوش بکش و " معشوق " را فراموش کن.

 

۹۰/۱۱/۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
اسحاق رهنما