مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

از لبنان 1

سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۱:۲۰ ق.ظ

از طرف دانشگاه، در قالب یک گروه نمی دانم چند نفره ( به نظرم 14 الی 15 نفره، شایدم 16 نفره )، برای دو هفته سفری به لبنان مهیا شد.


هدف از سفر یک برنامه مشترک با دانشگاه سنت جوزف لبنان در موضوع گفتگوی ادیان بود. دانشگاه سنت جوزف، دانشگاه باسابقه ای است که سالهاست در موضوع گفتگوی ادیان، با هدف همزیستی مسالمت آمیز مسلمانان و مسیحیان، مخصوصا در محیط پرتنش لبنان فعالیت می کند. از جمله مشخصات این دانشگاه برگزاری کلاس هایی است که در آنهابه صورت مشترک یک استاد مسیحی همراه با یک استاد مسلمان _ شیعه و سنی _ تدریس می کنند.

الان که فکر می کنم به نظرم گروه 13 نفره بود، حدود سه چهارم یک مینی بوس، متشکل از چند مسیحی کاتولیک و پروتستان، چهار مسلمان سنی و  بنده گردن شکسته و لهیده از تواضع!  دیگر مسلمانان گروه از کشور ترکیه و یک نفر هم اهل افغانستان بودند، که البته سالهاست در آلمان زندگی می کنند. با این دوست افغانی خاطرات و گفتگو های شیرینی داشتیم. از سفر خود به تهران می گفت و اینکه چقدر ایرانیها از این که یک افغانی در آکسفورد و کمبریج تحصیل کرده است متعجب می شدند. با زبان فارسی دری شیرین خودش که صحبت می کرد ، ناچار بود بعد به انگلیسی ترجمه کند که من بفهمم، که اینهم البته حکایت تلخی است از بیگانگی یک ایرانی با همسایگان تاریخی و فرهنگی خود . البته گلایه داشت از اینکه شانسی که ترکهای مهاجر کارگر در آلمان برای همزیستی و تحصیل و رشد داشتند، ایرانیها به برادران مسلمان افغانی خود ندادند و گروه افغانهای مهاجری که از ایران برگشته اند، وجهه منفی و بدی از ایران ترسیم کرده اند. خاطراتی  از نوع نژاد پرستی و غرور ایرانی و هم چنین عدم دفاع از حقوق اقلیت ها. ما هم البته سعی در توجیه و تفهیم شرایط داشتیم، چرا که انسان عجیب خارج از مرزهای کشور خودش، نسبت به نام و فرهنگ کشورش حساس می شود. ایرانی بودن، انگار نام خانوادگیت می شود که  گاهی حاضری هر رطب و یابسی ببافی که مبادا این نام لکه دار شود.


دیدار های مختلفی از فرقه های مختلف مسلمان و مسیحی مهیا شد. در دیداری که از ارمنیهای مقیم لبنان داشتیم فضای بسیار بدی بر ضد کشور ترکیه وجود داشت. در تمام طول بازدید، نام کشور ترکیه به عنوان عامل نسل کشی و اشغال گری در ارمنستان مطرح شد. اساس تمام موزه ارمنی ها در لبنان، بر مبنای بزرگداشت واقعه اشغال و نسل کشی عثمانی ها بنا شده بود که البته راهنمای موزه مدام نام ترکها را به کار می برد و نه عثمانی ها. بعد از بازدید از موزه، اسقف ارمنی ها در تهران به طور اتفاقی در جلسه با گروه شرکت کرد. او برای اولین بار به جای واژه ترکها ، واژه عثمانی ها را به کار برد که همین نکته سنجی باعث شد من شجاعت پیدا کنم و از وضعیت ارمنیها در ایران بپرسم.  فضای بسیار سنگینی بر جلسه حاکم بود. خوشبختانه اسقف، دفاع تمام عیاری از وضعیت ارمنیها در ایران کرد و از موسسات و مدارس و حق برسمیت شناخته آنها در قانون اساسی ایران خبر داد. به هر صورت اگر هم مشکلی داشتند در این جلسه حرفی نزد و همین باعث شد که تا هم فیها خالدون ما شادی و افتخار شود. همان جا نذر کردم که در وبلاگ رسما تشکر کنم از جمهوری اسلامی ایران .  « تشکر می کنم از جمهوری اسلامی ایران ».

البته همیشه در لبنان نام ایران به خوبی برده نمی شود. بعضی روز ها و در بعضی از دیدار ها با شنیدن نام ایران،  چهره ها در هم می رفت و کاملا مشخص بود که اعصاب ندارند. با این حال در بعضی دیدار ها هم به محضی که می فهمیدند من از ایرانم ، صاحب خانه آغوش باز می کرد و جلوی همه روبوسی اختصاصی مفصلی با تمام جزئیات و مستحبات به جا می آورد که باعث انبساط خاطر گروه می شد. از جمله در دیدار از بستگان یکی از اساتید شیعه دانشگاه سنت جوزف، صاحب منزل که بسیار هم ثروتمند بود، بعد از بوسه های آب دار و ملچ ملوچ های کش دار و چه بسا شبه ناک، به  همه اعلام کرد که ایران برای شیعیان لبنان، مانند واتیکان برای مسیحیان است. بعدا هم که با همسر و دختران بدون روسری خود مشغول پذیرایی از مهمانان بود، اشاره کرد که البته کمی در ایران سخت می گیرند.

دیدار از مراکز فرهنگی مختلف منتسب به علامه فضل الله، از جمله یک یتیم خانه از میان چندین یتیم خانه تاسیسی این مرجع شیعیان در لبنان، از جمله خاطرات خوب من از این سفر بود. یک بتیم خانه بسیار بزرگ و در عین حال با امکانات بسیار عالی. فضای بسیار صمیمی و هم چنین متخصصین دلسوزی که در آنجا مشغول به کار بودند برای من و «احتمالا» دیگران جالب بود. واژه احتمالا را از این بابت باید به کار برد،  چرا که هیچ گاه معلوم نیست در ذهن یک انسان غربی چه می گذرد.
ضمن اینکه این گونه کار های اجتماعی در جامعه آنها بسیار عادی و رایج است، چه از جانب کلیسا و چه غیر کلیسا. تازه اینکه شور و شعف و لبخند از بنا گوش در رفته من چندان برای کسی جرات نقد صادقانه باقی نمی گذاشت. تصور کلی از عنوان شیعیان در لبنان با نام حزب الله و ایران و  تروریسم چنان تنیده شده که تا روز آخر، هر توضیحی از جانب من با سر تکان دادنهای عاقل اندر سفیه همراه می شد. دانشگاه سنت جوزف هم چندان تمایلی برای نمایش دادن جنوب لبنان و شیعیان طرفدار حزب الله نداشت و بازدید از مراکز علامه فضل الله هم به این دلیل صورت گرفت که چندان رابطه و وابستگی به ایران ندارند. داستان سوریه شرایط بسیار بدی در منطقه و مخصوصا تبلیغات بسیار نافذی را بر علیه ایران و حزب الله به راه انداخت. هر روز در خیابانها کودکان و جوانان و زنان سوری را می دیدیم که یا مشغول گدایی بودند یا سر صف برای گرفتن اجازه اقامت. داستان سوریه ، لبنان و البته اسرائیل سر درازی خواهد داشت. یاد چند سال پیش و آخرین بازدیدم از بازار حمیدیه دمشق افتادم. برای آخرین بار با نفس عمیقی بوی قهوه برزیلی بازار حمیدیه را همراه با این جمله در ذهنم ثبت کردم که «سوریه این طور نمی ماند و این احتمالا آخرین دیدار من از آن خواهد بود». روز آخر در ساحل بیروت نیز چنین احساس تلخی داشتم. اینکه «احتمالا» این آخرین دیدار من از لبنان خواهد بود.

چند عکس از یتیم خانه تاسیسی علامه فضل الله:





یتیم خانهیتیم خانه 3

۹۲/۰۱/۱۳ موافقین ۸ مخالفین ۰
اسحاق رهنما

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">