مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

پایان یک دوره

شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۲، ۱۲:۵۰ ق.ظ

بالاخره امروز ( جمعه 29 شهریور)،  امتحان نهایی زبان آلمانی برگزار شد؛ پایانی بر نه ماه دوره فشرده، با روزی بیش از  4 ساعت سر کلاس رفتن، آنهم اول صبح سگ خون و بعد هم  چند ساعت نوشتن مشق در خانه. تجربه ای طولانی و فراموش نشدنی.  گرفتن مدرک DSH ، اگرچه به پای گرفتن  پایان خدمت سربازی نمی رسد، که البته هیج مدرکی احساس آزادی بعد از پایان خدمت را ندارد، ولی با این حال،  هم! 

 روز اول دوره، به علت پیدا نکردن مکان کلاس با تاخیر و نفس نفس زنان وارد اتاق شده و بعد از معرفی خودم و گفتن اینکه اهل ایرانم، متوجه شدم که چندان نگاههای دوستانه ای در چهره ها مشاهده نشد. در اوج سر و صدای هسته ای ایران و  مخصوصا بحران سوریه و تبلیغات شدید علیه مداخله ایران در سوریه، در کلاسی شرکت کرده بودم که چهار سوریه ای مسیحی آواره شده از جنگ داخلی در صندلی های روبرو نشسته بودند. تازه بعد از چند دقیقه متوجه شدم که دو نفری که  اطراف من نشسته اند،  آمریکایی اند. از طرفی همه افراد شرکت کننده در کلاس، سابقه یک دوره  مقدماتی زبان آلمانی و هم چنین  ماهها و حتی در یک مورد چند سال زندگی در آلمان را داشتند. در این بین سطح زبان من تقریبا ضعیف ترین در کلاس محسوب می شد که  با این حساب، شروع خوبی به نظر نمی رسید.

استاد ترتیب افراد را به شکلی چیده بود که هیچ دو نفری نتوانند با زبانی غیر از آلمانی با هم صحبت کنند. اگر چه حرف زدن من با آمریکایی ها و سوریه ای ها  به زبان مادریشان، برای شکستن فضای سنگین دیپلماتیک، باعث شد که باب دوستی بین ما باز شود، ولی به همین خاطر هم، بعد از  یک هفته از شروع کلاس از نشستن در کنار این تازه دوستان  ممنوع شدم.  (این دوستان سوریه ای تا آخر دوره رفقای خوبی برای من بودند. نگاهشان هم  در مسائل سوریه بر ضد گروه های معارض بود، چرا که از قرار معلوم مسیحیان سوریه ای شرایط بدی در زمان اسد نداشتند.) 

هر روز دم خور بودن با هم کلاسی هایی از کشور های کانادا، چین ، کره ، ترکیه، بنگلادش و کامرون، روسیه، بلغارستان، ...باعث شد که  تا مدتها با حالتی از حیرت ،به این نکته فکر کنم که " چقدر انسان ها به هم شبیه اند" . درباره تفاوتها همیشه فکر کرده بودم ولی این قدر شباهت های نزدیک  بین افرادی از فرهنگ ها و ادیان مختلف راهیچ وقت تصور نمی کردم. انسانها بسیار کمتر از آنچه فکر می کنند خاصند. 

 اوایل ورود در یک کشور جدید، مانند یک فرد بی سواد و کر و لال هستی که برای کوچکترین تعامل، شروع به  دست و پا زدن می کنی؛ چیزی در مایه های شنای کرال سینه. حتی بعد از یادگیری زبان و فرهنگ هم همیشه درجه دوم محسوب می شوی چه برسد به اوایل کار . برای چیز هایی که به شکل طبیعی در کشور خودت داری، در اینجا باید تلاش کنی و خودت را اثبات کنی. تازه بعد از همه زحمتها  و یادگرفتن ها  از منفی به نقطه صفر می رسی.  همیشه یک خارجی هستی و  خارجی هم باقی خواهی ماند. شاید به همین خاطر، من از دیدن طیف زیاد ایرانیان مقیم خارج از کشور احساس امید خاصی نسبت به آینده ایران پیدا کردم. ایرانیانی که بسیاری از آنها، بر خلاف اغلب مهاجران کشور های دیگر، تحصیل کرده، با استعداد و گاهی سرمایه داران موفقی هستند. ولی همیشه در خارج از مرز های کشور خودشان، خارجی محسوب می شوند و درجه دوم. از طرفی ریشه ها و فرهنگ ایرانی که مانند زبان مادری قابل فراموشی نیست،  نوعی نوستالژی را در تمام ابعاد زندگی آنها شکل داده است. تصور این که بخشی از این خیل عظیم ایرانیان خارج از کشور در آینده ای نه چندان دور به ایران برگردند، تازه بعد از تجربیات سازنده ای که در  یک فرهنگ جدید پیدا کرده اند،تصور امیدبخشی است. مخصوصا این که در خارج از مرزهای ایران ، افراد متوجه می شوند که چقدر ایران بزرگ می تواند باشد و چه کشور های کوچکی با ظرفیت های بسیار کمتر از ایران، چه در بعد انسانی و چه سرزمینی، توانسته اند از منابع خودشان بهتر استفاده کنند و موفق تر باشند. 
 بعد از شش ماه جلزِّ و ولزِّ کردن و سر و کله زدن با یکی از چهار زبان سخت دنیا،  بالاخره کم کم دوره ثمرات خودش را نشان داد . از اخبار سردرآوردن و یکی دو کتاب خواندن و با یک زبان تازه تعدادی مستند و فیلم دیدن ، احساس شعفی دارد که تا حدودی جبران کننده سر گردانی جند ماه اول می تواند محسوب شود. شاید در این مدت، معادل همه سال های تحصیلی گذشته دنیای کوچک من بزرگ و خودم کوچک شدم. در این کوچک شدن نسبی، در کنار یاد گیری یک زبان جدید در کلاسی با افرادی از فرهنگ های مختلف و معلمینی کاملا مسلط و  با اطلاعات عمومی بالا، دو  چیز دیگر هم تاثیر زیادی داشت،  اینترنتی آبرومند و با کرامت که دریچه ای به انواع اطلاعات آماده بلعیدن بود - مخصوصا سایت یوتیوپ-  و دیگری  زندگی در یک فرهنگ جدید در کنار  بازدید از چند کشور.
  امید دارم - در حد 99 درصد - که در آینده از این موارد بیشتر بنویسم.  گر چه این یک درصد باقی مانده، احتمالا کار خودش را خواهد کرد.

۹۲/۰۶/۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰
اسحاق رهنما