مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

۷ مطلب در شهریور ۱۳۸۹ ثبت شده است

     تصور کنید زیرزمین تاریک و مخمور و ترسناکی را که مدتهاست از توقف در مقابل در آن هم واهمه دارید.


   طبقات بالای خانه پر است ازاتاقها و  سرگرمیهایی  ٬ که شما را راحت میکند از مقابل شدن با تجربه ترسناک ورود به این زیرزمین مخوف . اگر چه تمام این خانه مدتهاست که روی نور و خورشید و آزادی را فراموش کرده ولی ساکنین خانه مدتهاست اعتراضی ندارند جز به کم وزیاد بودن غذای خود.


اکنون تصور کنید که افسانه های قدیمی زیادی وجود دارد که در زیرزمین ترسناک ، راه باریکه ایست که مدتها ریزش سنگها آنرا مسدود کرده.راه باریکه ای که زمانی شاهراهی بوده به اتاقی پراز گنج.به سرزمین نور . شاه راهی به سوی رهایی مطلق ونیروانای غیر خیالی.

هر روز که از مقابل این زیرزمین میگذرید ، لعنت میفرستید به آنها که کم کم شاهراه رهایی شما را مسدود کرده اند و امروز هیچ کس را یارای باز کردن آن نیست.لعنت به همه کسانی که اهمیت این شاهراه را ندیده گرفتند واینقدر اتاقهای بالای خانه را سنگین کردند که بالاخره زیرزمین ریزش کرد و ...

 

داستان زندگی انسانها در زندان دنیا چنین داستانی است. هر چقدر زیر آسمان دنیا ، پراتاق باشد و هر چقدر سرگرم کننده ، بالاخره روزی انسان باید به زیرزمین دلش سری بکشد ولعنت بفرستد بر غفلت سالیان خودش و برنامه ریزان و تربیت کنندگاه جامعه  ،‌ که معصومیت این شاهراه را با سنگهای کبیره روز به روز پر کردند و امروز شهربازی اتاقها ، برای دلقک ساکن این خانه ، جز وحشت روبرو شدن با آینه ها  را باقی نگذاشته.


 « صفای دل » ،‌بیشک بزرگترین نعمت ارزانی داشته به انسان است که از دست رفتن آن دلتنگیهای گاه و بیگاه را هم غنیمت میکند.


دهاتی سرگردانی در تهران بزرگ ، که شماره تلفن خانه عزیزش را گم کرده ! این حکایت غبار دلهای انسان است که راه فرشته ها را از یاد برده .

در بازی لذت طلبی فردی  و اصالت منافع اجتماعی ،همیشه دل بازنده بوده و هست.

 

اسحاق رهنما
۳۰ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

      در داستان پینوکیو یک خالق پرمحبت ، موجودی پراز استعداد خلق میکند ، که البته راه درازی تا انسان شدن دارد. مهمترین مشکل او جهالت و قدرنشناسی اوست  و نشناختن دوستان واقعی وبی حرمتی چندین باره به آنها و البته اعتماد راسخ به بدخواهان و دشمنان قسم خورده .

       اینقدر آرزوی -  زندگی بیدرد و بیمسولیت - اورا بدنبال خودش میکشد ، که بالاخره بهشت آرزوها را در شهر بازی مییابد و البته بعد از مدتی واقعیت خودش را درآینه ای  !

 

   " زندگی بی درد " از او  " خری "  بیش باقی نگذاشته بود. 

 

    مواجه شدن با این حقیقت تلخ  ، همان و  انقلابی روحی و همتی برای جستجوی - پر درد - خودش در پی خالق فراموش شده همان. نشانی راه را از فرشته ها میپرسد و تمام خودش را  در دریا فنا میکند  و دست آخربه خالقش میپیوندد . ولی این این بار با یک تفاوت !

 

او کامل شده و شبیه خالق خودش !

 

     داستان پینوکیو ، داستان زندگی و خلقت همه انسانهای سرگردان در پی آروزی واقعی شدن هستند ، که البته شهر بازی ها وبازی شهرها ، استعداد درونی آنها را ، به "  اولئک کالانعام بل هم اضل "  ،‌تبدیل کرده. که فرمود :"  ذرهم یاکلوا و یتمتعوا  ".

 

این مبنای ساده انسان شناسی ،  اساس فهم زندگی فردی و اجتماعی انسان امروز است .

 

 « لذت طلبی در زندگی فردی و اصالت منافع در سیاست » !‌  ایندو معیاراصلی اند   ٬ در سنجش  صلاح و مصلحت گم شدگان برهوت بی هویتی امروز  !  

 

  و البته چه کسی جرات مخالفت  دارد .  اگر چه از دیدن خود در آینه وحشت کرده باشد.

 

 « راه فرشته ها » هزینه دارد . ولی به قول شکسپیر  « All`s well ,  what ends  well  »  شیرینی پایان خوب ، همه تلخی راه را شیرین میکند.

اسحاق رهنما
۲۹ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰
     دبیرستان که بودیم ، درس تاریخی داشتیم که ، نوجوانی ما رو با احساس حقارت عجین کرده بود. گاهی دو جلسه که غیبت میکردیم ، باید میپرسیدیم  ٬ که ‌در این دوجلسه ایران چقدر کوچک ترشده . هر بار که اسم مذاکره بعد ازجنگ به گوشمان میخورد ،‌یاد پینوکیو میافتادیم که لخت و عریان از چنگ گربه نره و روباه مکار ، سرگردان در جنگلها دنبال فرشته مهربان میگشت. چقدر دلمان میخواست ، یکبار به پینوکیو از پشت صفحه تلویزیون ، بفهمانیم که این بار هم مثل دفه های قبل ، تحقیر میشوی و سرگردان .

 در ورای 200 سال حقارت تاریخی ،‌صدای نوجوانانه ما به کسی نمیرسید و هر جلسه شاهد بودیم بر کوچک ترشدنمان .

چند سال از پایان جنگ ایران و عراق میگذشت و برای ما سوال بود که چطور مردمی که با یک فرمان امام  ، پاوه و گنبد و خوزستان و کرمانشاه رو از تجزیه شده نجات داده بودند ، ادامه اجدادی بودند که نخجوان و آذربایجان و قفقاز و بحرین و ... حاتم بخشی غیرت حاکمان آنها بود به تشر اجنبی ! و البته هنوز از درک فرزندان خلف آنها عاجزیم .

یک بار به مشهد رفته بودم بر سر قبر نادر شاه. به او گفتم که تو غرور دوجلسه کلاس تاریخ منی. اگر چه بعد از تو هم جلسات متعددی ، سرکوفت میراث جانشینانت بر سر ما بود. ولی تو غرور یک هفته نوجوانی منی.

و البته اگر چه بنای احساسی سخن گفتن نبود ، ولی این روزها مقالاتی از این دست ( +) مرهمی است بر احساس حقارت  پینوکیویی اجداد ما .


دو جمله آخر این مقاله مدام زمزمه این آیه از قرآن رو دوباره وحی میکرد : " ولیجدوا فیکم غلظه " . خدایی که بنده هایش را از همه بهتر میشناسد توصیه میکند که " باید دشمنانتان از شما حساب ببرند " .

و البته  خالق قلدرهای عالم  ٬ از همه بهتر آنها را میشناسد. ؛  « هل من مدکر » ؛


« Americans can live with an atomic-armed Iran. The consequences of a reckless and irresponsible military strike — maybe not ».
The people in Tehran aren’t the ones to be feared. There are some in Washington, though, who should be . »



ترجمه  :

 « آمریکا میتواند با ایران مجهز به سلاح هسته ای زندگی کند ( نه انرژی هسته ای بلکه سلاح هسته ای ) ، ولی با عواقب یک حمله برخواسته از بی مسولیتی نه !
مردمی که در ایرانند ( اشاره به مسولین ) ٬ کسانی نیستند که باید ترسانده شوند. بلکه کسانی درواشنگتن هستند که باید بترسند . »

اسحاق رهنما
۲۵ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

این روزها گرفتار امتحانات هستم. درسهای اژدها کشی. درسهایی که فقط به درد تدریس به بقیه میخوره. کمتر اژدهایی برای کشتن پیدا میشه. البته اگر پیدا بشه قطعا اژدها مغلوب این درس خوندن سطحی ما نخواهد شد.

در ایام درسی ٬ همیشه منتظر اتمام این امتحانات هستم تا دوباره مطالعات لذت بخش رو از سر بگیرم. کتابهای زیادی انتظار آغوش من رو میکشن. اگر چه بعد از امتحانات ٬ همیشه دلیلی برای منتظر گذاشتن اونا پیدا میشه. خوبی کتاب به اینه که غر نمیزنه.گیر نمیده. نمیگه به من قول داده بودی که منو بخونی. چرا اینقدر بد قولی. چرا ... !

ساکت و آروم یه گوشه میشینه وبا مظلومیت به چشمهای من زل میزنه و انگار میگه  ؛  «تو به من بیشتر نیاز داری تا من به تو » ؛

اسحاق رهنما
۲۰ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

         شب قدر از بچگی در ذهن من مرادف دردسر و آزار و اذیت شده. این روزهاهم از فشار برنامه های این روزها لحظه شماری برای پایان شب  23  ذکر شب و روز من شده.

     بچه گیام با پدر به مراسما میرفتیم.

    برنامه های شب قدر در اون سالها در شهر ما، انگار طوری برنامه ریزی شده بود که  در همون مجلس ، مردم سزای گناهانشون رو میدیدند و حقیقتا پاک میشدن . اینقدر شکنجه روحی  و خستگی به مردم وارد میکردن که حقیقتا خدا هم با خودش میگفت ، مگه من تو جهنم با مردم بدتر از این میکردم  ؟

 

     برنامه ها از ساعت 9 شب شروع میشد . شبای زمستونی و بلند. حدود 4 صبح تموم میشد. برای اینکه جامون بشه باید از همون اول ساعت میرقتیم. هنوز یادمه که خوابم میومد و جای کشیدن پام نبود که بتونم بخوابم. 

     چند وعده روضه خونی و چند وعده مردم باید بلند میشدن و سینه میزدن. یک بار که یک مداحی اومد و سینه زنی شروع کرد ، دیدم چیزی در مورد بلند شدن نگفت. در قلبم یه احساس محبتی نسبت بهش حس کردم. بعد از چند دقیقه دیدم گفت : " حالا من هیچی نگفتم خودتون نباید بلند بشین ؟ " .

 

     نماز قضا و دعای افتتاح  و زیارت عاشورا و .... تازه موقع منبر میشد. حاج آقا بعد از اینکه اظهار عجز از توصیف علی (ع ) میکرد ، یه ساعتی مولا رو توصیف میکرد و بعد هم قرآن به سر .

     بعد از چند تا برنامه عزاداری  و سینه زنی دوباره حاج آقا درباره  تک تک ائمه روضه میخوند و حتی امام هادی و امام عسکری رو هم برای اینکه غریب نمونن مورد توسل قرار میداد. به امام حسین که میرسیدیم باید قرانا رو میذاشتیم پایین ، چون روضه طولانی بود و حاج اقا دلش نمیومد که مردم دستاشون خسته بشه. امام رضا هم که جای خود داشت.

 بعد از حاج اقا دوباره مداحای مختلف!

یادمه یه بار یه مداحی نوحه اش رو بد خط نوشته بود و هی تپق میزد . هی اشتباه میخوند. بعد خودش عصبانی میشد و پشت میکرفون با عصبانیت میگفت : هوییییی . یه بار یه مداح دیگه عصبانی شده بود از اینکه مردم محکم سینه نمیزنن و با تشر میگفت : "خجالت نمکشین با این سینه زدنتون. "

 همه این برنامه ها که تموم میشد تازه جوشن کبیر شروع میشد. جوشن کبیر مرگ تدریجی بود. بعدا فهمیدم که چقدر این دعا زیبا بوده ، ولی من تو بچگی از اسم جوشن کبیر وحشت میکردم.

     بیست سی تا دعا خون ردیف مینشستن برای خوندن دعا. هر کدومم مثل زنای ناصرالدین شاه فقط یه بار نوبتشون میشد که هنر نمایی کنن. غلط غلوط و کش دار میخوندن ، جوریکه ملائکه میگفتن بابا تموم  کنید صبح شد باید بریم آسمون سر پستامون .

 

     بزرگتر که شدم یه بار رفتم دعای جوشن خوندم. اینقدر محبوب شدم که یکی اومد زد به پهلوی بغل دستیم بهش گفت "  تو نخون ، بذار همین بچه بخونه ".  گفت  " چرا ؟ " ،  گفت  : " تند میخونه ! "

     خلاصه با تند خونی شدم دعا خون محبوب قشر مستضعف مسجد.

سالهای بعد که اومدم شیراز و دیدم که قران به سراینجا چند دقیقه ایه ، احساس کردم خدا رو بیشتر دوست دارم . ممنون  از شیرازیا که اینجا بیحالیشون خیلی به من چسپید .

   این روزا مجالس خیلی بهتر شده. حداقل این مجالسی که من دیدم. یه بار روضه خونی و اخر هم قران به سر خلاصه. جوشن کبیر رو هم که اول مجلس میخونن. خیلی خون دل خورده شده  و خیلی تلفات داده شده که مجالس به این جا رسید .

 

اسحاق رهنما
۰۸ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

ای فرشتگان شب قدر !

قبل از نزول به زمین ٬

گونه خدا را ببوسید و به او بگویید که دلمان برایت تنگ میشود .

 این حسرت همیشه زمینیان است که کاش  قبل از هبوط ٬  او را سیر میبوسیدیم .

اسحاق رهنما
۰۷ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست

پایان بی دلیل دویدن نشستن است

 

اسحاق رهنما
۰۵ شهریور ۸۹ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰