مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

مه

وبلاگ شخصی اسحاق رهنما

پذیرفتن یک " جهان مه آلود" ،
تواضع " ندانستن"،
هیجان " واهمه داشتن"،
انگیزه " شکافتن و دریافتن"،
و از همه مهمتر،
آرامش "لبخند زدن" به رگهای برآمده گردن فال گیران کنار جاده را
"کم کم" هدیه می کند.


آخرین مطالب

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

 

   « زندگی در حیرت»   سلوک دلنشینی است.

 

   « حیرت وشک »  تفاوتشان مثل « آب و فاضلاب» است ؛  اگر چه هر دو جمود و کسالت   «سنگ بودن »  را ندارند ،‌ ولی « زلالی و رایحه » آنها قابل مقایسه نیست. 

 

  « شکاک » بازی میکند و « متحیر »  تماشا . « شکاک » به بازی میگیرد و بازیچه میشود ؛   « متحیر » لذت می برد از بازیهای کودکانه دیگران. «شکاک » چشمنانش را می بندد ؛ «متحیر» عینک میزند. «شکاک»غر میزند  ،انکار میکند ، طفره میرود ، لگد پرانی میکند  و بهانه میگیرد ؛ «متحیر» سر تکان میدهد ، نه می پذیرد و نه انکار میکند  ، مزه مزه میکند ، نه میبلعد و نه تف میکند ، طفره نمیرود ،بهانه نمیگیرد  ، فقط خیره میشود. «شکاک» خود معلق میشود  ؛ «متحیر» همه چیز را معلق میکند ، فاصله میگیرد و خوب نگاه میکند.

 

   تحیر با   «عصمت و اشک »  هم نشین است و شک با « نیشخند و قهقه های نمایشی  ».  شکاک بر سر میدانی نشسته و از بن بستها می نالد ؛ متحیر   « بقچه سفر بر بدوش »  محو پروانه های رقصان کنار جاده « مالرویی » است که پر از  بوی « صداقت »است. که " کونوا مع الصادقین " .

 

    انسانها متحیر زاده میشوند و شکاک می میرند.  « شک » ،‌همان حیرت عصمت زدایی شده است ، حیرت بی صداقت ، حیرت بی تواضع. " اننا سمعنا منادیا  "،‌  میتواند وصف حال متحیر باشد  ،

و در همان حال ، سر وصدای شکاک  هم  « خود »  و هم  « عالمی  »را کر کرده  که  فرمود : « بل هم فی شک یلعبون » .

 

 " شک و حیرت و جمود  "،‌ سه سبک زندگی است.  اما اگر «زلالی آب» به چنگ نیاید ، احتمالا فاضلاب بودن به چون «سنگ»  زیستن  ،‌شرف دارد  ،‌  که فاضلاب ها گاهی «راه دریا» می یابند ، ولی سنگ بودن و در جمود زیستن ،‌ جز به «انتظار زلزله ماندن » ،‌از او نیاید.

 

 

مطالب مرتبط :

 

     انا لله و انا ...

اسحاق رهنما
۲۷ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

  

       امروز هر کسی که صفحه یاهو را باز میکرد ، با یک تیتر خبری جذاب  روبرو میشد که  در صدر اخبار آن بود، تیتری که در گوگل از 85 منبع دیگر هم یافت میشد . (  + ) ، ( +  ) .   این که  : " ایران نمایش نیم تنه برهنه مردان  و داستانهای عشقی مهیج را از  تلویزیون منع کرده  است " .

 

     دراینجا قرار نیست که نقدی بر این قانون داشته باشیم  . بلکه  هدف ذکر یک نکته است ؛ نکته ای که هوش کمی برای درک آن لازم است. هوشی در حد ... !

 

     هر کسی که کمتر خبری از کشورهای عربی داشته باشد ، مطلع است  که امروز بین اسلام گراها در کشورهای تونس و مصر اختلافی است مبنی برالگو گیری از ترکیه  و نه حرکت در مسیر الگوی  ایران .  و حقیقت این است که امروز حزب عدالت و توسعه ترکیه  ، نفوذ فراوانی در بین اسلام گراهای این دو کشور یافته است. اردوغان در مصر ، پیشنهاد قانون اساسی سکولار میدهد ، و در همین زمان   چنین خبری از ایران به عرصه رسانه ها پرتاب میشود .  در شیطنتی که پشت پوشش خبری گسترده چنین اخباری از ایران از طرف رسانه های کشورهای غربی است ، البته نباید شک کرد ؛ ولی در سلیقه و بینش کسانی که زمینه ساز اعلام تقریبا رسمی  چنین قوانینی میشوند ، قطعا باید شک کرد .

 

    « منفی کردن  نگرش  »یک فرد نسبت به یک اندیشه ، و ایجاد ذهنیت منفی و پیش فرض های تحقیر آمیز ، «بزرگترین سدی »است که جلوی نفوذ آن اندیشه  را میگیرد. «تمسخر و تحقیر »، درنگاه روانشناسان، آخرین تیر خلاص بر پیکره یک رابطه است. تصور کنید که شما یک عرب باشید و امروز با چنین خبری از ایران مواجه شوید ؛  در مورد ایران چه فکری خواهید کرد ؟

 

    نمود بیرونی ایران ، از چند طرف در حال تخریب است. یکی از مهمترین عوامل تخریب ، ایرانی هایی هستند  که از ایران مهاجرت میکنند. اغلب ناراضی و منتقد. (به یاد دارم زمانی که رئیس جمهور ایران در نیویورک سخنرانی میکرد ، در سایتهای خبری ، بسیاری از نظرهای موافق از طرف غیر ایرانی ها بود و بسیاری از توهین ها از طرف ایرانی ها) . دومین عامل تخریب ، رسانه های کشورهای مخالف ایران است ،  که حقیقتا با هماهنگی خاصی ،  چنین اخباری را بزرگ نمایی میکنند. ولی   در هر حال ، باید انصاف داد که " مسئله غضنفر ها " ، در هر دو طرف  این معادله موثر است. چه در ناراضی کردن ایرانی های مهاجر و چه در خوراک رسانی به  رسانه های معاند.   باید انصاف داد که    گاهی  واقعا مارادونا کاره ای نیست  و فقط باید غضنفر ها را گرفت .

 

     آنتونی گیدنز  { چند سال قبل از انقلابهای عربی } در کتاب جامعه شناسی خود میگوید  ،  کسانی مخالف  امکان وجود خیزش های اسلامی در آینده هستند زیرا "  درمواردی که بنیادگرایی اسلامی به موفقیت رسیده ، مثل ایران ، نتوانسته سرمشق پویا و جذابی برای سایر کشورها ودولت ها باشد  " (815ص )  . البته  خود گیدنز پیش بینی میکند که ما باز هم خیزش های اسلامی خواهیم داشت و پیش بینی او هم  درست از آب درآمد . ولی امروز مسئله این است ؛ " چه کسی به این حرکتها جهت خواهد داد ؟"

 و بالاخره یک سوال  :

 

 "  اولویت های امروز کشور چیست ؟  " 

این سوالی است که چندان هوشی برای درک  اهمیت آن لازم نیست  ؛   هوشی در حد ... !

 

اسحاق رهنما
۲۴ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

    اگر جوانی رواز پونزده سالگی حساب کنیم تا سی سالگی ،‌این تابستان آخر جوانی ما بود. و احتمالا بهترین تابستان این  «سی سال »  .

 

تابستونای قبل از پونزده سالگی رو چندان به یاد ندارم ؛  و بعید میدونم کاری به زمان هدیه کرده باشم جز ،  « خراب کردن لونه های گنجشکا  »و « زدن زنگ در مردم و در رفتن » و « فوتبال بازی کردن توی زمین خاکی و عشق سوباسا و گل زیر تاق   » و « قهر و آشتی های احمقانه که در اون موقع البته خیلی جدی محسوب میشد »،‌ و خلاصه  بازی و بچگی ! ...

 

حدودای همین پونزده سالگی بود و شایدم کمی قبل تر از اون ،‌ که عضو تنها  کتابخونه شهر  شدیم. مسوول بداخلاقی داشت که همیشه شب خواب میدیدم اومده در خونه  دنبال کتابا. یه کم که ازتاریخ  کتابا تاخیر میشد ،‌اینقدر دلهره و اضطراب این دل ما رو میگرفت که ترجیح میدادم دیگه کتابا رو نبرم تا خودش زنگ بزنه و بگه " عیب نداره ،‌ فقط بیارشون ! " . یه بار  مجبور شدم با یه دست  کتابا رو بگیرم و با دست دیگه دوچرخه رو برونم و اینجا بود که چنان زمین رو صرف کردیم و چنان لت وپار شدیم که تا مدتها دیگه کتابخونه نرفتیم و کل تابستون ما به پانسمان و بهبودی جراحات  گذشت.   بعد ها هم یه باردیگه در مسیر برگشتن از کتابخونه ، یک نیسان ، به «ما تحت » ما اصابت کرد که فکر کردم به « 5  کیلومتری بهشت »  رسیدم . ولی بعد که بلند شدم و دیدم چیزیم نیست ،‌راننده نیسان عصبانی اومد طرفم که یه فصل کتک مفصل به ما بزنه که " چرا خوردی به ماشین من ! "  .  اگر مردم نگرفته بودنش ،‌ چنان قصد زدن ما رو داشت که حتما به جرم قتل عمد اعدام میشد. در حالی که اگر با ماشینش ما رو کشته بود، قتل غیر عمد محسوب میشد.

 

از اون موقع تابستونا رنگ کتاب به خودش گرفته بود ولی  متاسفانه از بعد از دبیرستان ،‌کار ما شده بود آماده شدن برای کنکور لعنتی. « چه جنایتی بود این کنکور در حق بچه های این مملکت» . سه تابستون قبل از کنکور ،‌کار ما شده بود رفتن به کلاسای ریاضی و فیزیک ! انگار تمام رسالت این ممکلت  شده بود  تربیت کردن مهندس و دکتر .  به نظرم الان صادرات مهندس و دکتر ،‌صادرات اول غیر نفتی کشور باشه. صادرات مجانی و از سر سخاوت.  اگرچه دو ماه قبل از کنکور ، من فهمیدم که کتابای" آگاتا کریستی " ، خیلی جالبن ومهندس شدن ،‌ اونقدرهام که میگن ارزش نداره. کتابای آگاتا کریستی رو میذاشتم لابه لای کتاب شیمی و فیزیک و "جلد بیرونی کتاب شیمی " باعث میشد  که مادرم فکر کنه " به به چه پسر خوبی ! امروز پسرم ده ساعت شیمی خونده. "  و بعد هم شربت خنکی می آورد و ما هم می نوشیدیم و ناله ای  هم از خستگی در میکردیم و مادر ما هم قوربون صدقه ، " که الهی بمیرم. یه کم استراحت کن." ما هم که  باید میفهمیدیم  بالاخره کی "منوکسید کربن " رو کشته و بالاخره پوآرو "بنزن " رو کشف میکنه یا نه ؛ جواب میدادیم که ،"نه ! باید زحمت کشید تا مهندس شد ! " و باز هم شربت بود پشت شربت که به جبهه ها میرسید. البته یک روز  دست ما رو شد ،  و بماند ... !

 

    ‌نقطه مشترک همه این تابستونا ، این بود که   به نوعی برنامه ریزی اون دست کسان دیگری بود و دلهره برنامه های دیگران ،  براون مستولی بود. حتی تابستونای بعد از دانشگاه که مدام به سفر و زبان آموزی مشغول بودیم ،‌ اگر چه خیلی خوش گذشت ،‌و اگر چه سفر و زبان آموزی ، حقیقتا " مرزهای فکر و اندیشه رو جابه جا میکنه " ، ولی باز هم وقتی به اون روزها نگاه میکنم ،‌می بینم که وزنی نداشتند. بازهم اگر چه " بازی " نمیکردیم ، ولی به نوعی  " بازیچه "بودیم. بازهم این چارچوبهای دیگران بود که ما رو تعریف میکرد.

 

این تابستان آخر جوانی ما بود. و احتمالا بهترین تابستان این  «سی سال »  .امسال اولین سالی بود که از هر چارچوبی فرار کردیم  ،  "حتی اینترنت". چارچوبهای اینترنتی هم اگر چه اجازه شخصیت سازی به انسان میده ،‌ولی بازهم چارچوبه.  بازهم برای انسانی که به " خود شکوفایی و خود آگاهی " نرسیده ،  " جاییه  برای بازی کردن و بازیچه شدن ".  چارچوب به خودی خود بد نیست ،‌  ولی زمانی که انسان ها رو پیش از شکوفا شدن و رسیدن به خود آگاهی ،‌تعریف میکنه و شکل میده  ،‌ تلف کننده ظرفیت های نهفته  است.

 

  فرار کردیم از هر چارچوب و دلهره ای و  دراز کشیدیم  « کنار یک در باز» ،‌که «نسیم کوه دنا »  رو به شکم مبارک ما می وزوند.  خواندیم وخواندیم و نوشتیم و نوشتیم. نوشته هایی که  برای  مخاطبی نوشته نشد  ،‌ که  به قول امانوئل برل :

" من نمی نویسم که  « بگویم  » چه فکر میکنم. بلکه مینوسم که   «بدانم » چه فکر میکنم "

 

 تمام عمر ما ، در قواعد و ضوابط دیگران شکل میگیره وچه دردناکه زمانی که درک میکنی دیگران چندان عاقل تر از تو نیستند.   چه دردناکه شکستن ابهت تکیه گاهها .   ابهت   بت ها. "خود آگاهی و خود شکوفایی " ، تنها راه آزادی و رهایی هست. و به قول هگل ،‌ "خود آگاهی ،‌عین آزادیه ".  و چه شیرین و ماندگاره ،‌ جوشاندن چشمه درون  و نه  نوشیدن از بتری آب دیگرون. 

 

خوندن و نوشتن این تابستون  با همیشه متفاوت بود. چون کاوشی درون جهالت ها بود و نه تلاش برای مخفی کردن  اونها با الفاظ. تلاشی برای شفاف کردن " ابهام ها " .  تلاشی برای  "عمیق کردن سوالات " و نه دلخوشی به شبه جوابها . " تلاشی  برای درک خود شکوفایی اریک فرومی و نقطه اوج  مزلویی ".

 

  سی سال از عمر ما گذشت و دیگر فرصتی برای بازی های کودکانه و بازیچه شدن نیست. و شاید تنها دست آورد ما از این سفر ،‌ این باشه که «  به هیچ عنوان »  ،   آرزوی برگشت ندارم .

اسحاق رهنما
۲۲ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

 

      هدف از این نوشته نقد عملکرد  صدا و سیما نیست ؛  چرا  که تجربه ثابت کرده   ،     نقد صدا و سیما    « سر به دیوار کوفتنی  »  بیش نیست ؛  و البته  « بی تفاوتی »  را « رضایت  »قلمداد کردن ،  امروزه آفت  فکری رایج سیاست پردازانی است که از « سکوت » مردم  ، تنها برداشت  « خشنودی » میکنند  .  الغرض :

 

 

      ماجرا از اینجا شروع شد که شبکه خبر ، با یک روزنامه نگار افغان مصاحبه  میکند. مراحل « گزینش  » کارشناس افغان به خوبی صورت نگرفته و ایشان چند جمله را در عرصه رسانه ای «  تک صدای  » کشور ما پرتاب میکند. اینکه " ایران منزوی ترین کشور جهان است  و دخالت های ایران در افغانستان ریشه مشکلات ماست " . مجری شبکه دست و پای خود را گم کرده و کاملا منفعل عمل میکند . مسولین اتاق فرمان هم در یک عملیات کاملا « حرفه ای و حماسه ساز» ، ارتباط با افغانستان را قطع میکنند !  کلیپ این برنامه سراسر اینترنت را فرا میگیرد. شبکه های خبری مختلف دنیا به استهزاء   رسانه ای  ایران مشغول میشوند. شبکه صدای آمریکا با کارشناس افغان ، که اکنون در حد« محمود افغان »شده ،مصاحبه میکند.  چند روز بعد ،  «شبکه خبر» گزارشی پخش میکند و سعی میکند که بگوید کارشناس افغان مزدور و مواجب بگیر شبکه های غربی بوده و آمریکا برای کشت خشخاش به ویتنام و افغانستان حمله کرده و یکی از دلایلی که آمریکا در افغانستان است ، وجود امثال همین روزنامه نگار مزدور است.

    اگر چه  طنز بسیار دلنشینی داشت ، گلاویز شدن یک سازمان عریض و طویل با یک « افغانی خونسرد » و خلاصه  زد و خورد ویقه دراندن و «گیس و گیس کشی »  ،   ولی بهانه ای است برای بیان « هزار باره »  یک نکته مهم :

 

 

 

      این مصاحبه مرا یاد یک ویدئو  انداخت که چند سال قبل همزمان با سفر رئیس جمهور ایران به آمریکا از شبکه «سی ان ان» پخش شد . در این ویدئو سخنان محمود احمدی نژاد پخش میشود. از زبان خود او و بدون سانسور. مخاطب آمریکایی میشنود  که آقای احمدی نژاد آمریکا را به مسائلی متهم کرده که از آن جمله  « وجود اعدام های زیاد  » در آمریکاست . بعد از اتمام سخنان رئیس جمهور ایران ،« فرید زکریا»  ، با چند نمودار و آمار مقایسه ای ، نشان میدهد که بعضی از حرفهای آقای احمدی نژاد درست نیست. ( هدف از این مثال ، بیان این نیست که فرید زکریا درست میگفت یا غلط )   

 منظور من از این مقایسه ، بیان  نکته مهمی  است که بعد از مشاهده این ویدئو  به ذهن من رسید  ، آنهم  "این که مخاطب آمریکایی هیچ  گاه از شنیدن  « حرفهای مخالف  » با حرفهای رایج در کشور ، به « وجد»  نمی آید و دچار « هیجان کاذب » نمیشود " . از شنیدن اینکه کسی کشور آمریکا را متهم  کند ، یا اینکه  مسولین این کشور زیر سوال بروند  ، یا اینکه رئیس جمهور آمریکا متهم به فساد  اخلاقی یا اقتصادی شود ، یا ...   چندان « هیجان کاذبی» ایجاد نمیشود . مخاطب آمریکایی کاملا « واکسینه « است و البته .   روشن است که «هیجان کاذب »، از موثرترین عوامل « جذابیت » و « گسترش و پذیرش  » یک سخن و نظر است. که فرمود : " فی کل  جدید لذه  " .

 

     برای توضیح مطلب ،  تصور کنید که فردا در ایران کسی در روزنامه ای بنویسد ،« اسرائیل خوب است ، یا  ایران شروع کننده جنگ با عراق بوده ،یا اینکه  خدا بد است  و امام خمینی هم بیشتر بد است ! ».  چه اتفاقی می افتد ؟

    همه مردم ایران آنرا خواهند شنید . دست به دست و دهن به دهن خواهد چرخید. عده ای شروع به مخالفت میکنند و عده ای هم « بدون توجه به دلیل و مدرک گوینده »  شروع به موافقت. تمام فضای فکری کشور را این یک جمله تحت تاثیر قرار میدهد.  در جامعه تک صدا و با فضای رسانه ای بسته ، هر حرف مخالفی « هیجان کاذب و موج غیرمعقولی»  ایجاد میکند . هر چیزی را میتوان در چنین فضایی سیاسی کرد.   براحتی  می توان از یک «آب پاشی» ، موج سیاسی ایجاد کرد  و محملی برای اعتراض ساخت . «خشک شدن یک دریاچه » در ارومیه  ،به راهپیمایی  و داد و فریاد می انجامد .هر کتاب رد شده در ممیزی ، دست به دست در اینترنت میگردد.  هر مشکلی را به پای سیاست و دولت می نویسند.  براحتی میتوان  با استفاده از یک موج سازی در انتخابات ، توجه مردم را جلب کرد. و خلاصه اینکه در جامعه ای که به جای پرورش« قدرت انتخاب و تحلیل» ، تنها به« پاستوریزه کردن اخبار و رسانه  ها » پرداخته شد ، نتیجه  آن این است که یک روزنامه نگارافغانی ، به تنهایی ،‌ حیثیت یکی از« پرکارمندترین » رسانه های دنیا را بر باد میدهد.

 

 

اما در فضای باز رسانه ای :

 

چند وقت پیش در مقاله ای میخواندم که در فضای باز رسانه ای  ، اتفاقی که می افتد این است که ، ابتدا مردم «گیج»  میشوند.  چرا که  هر کس تلاش دارد که با رنگ و لعاب دادن به فکر خودش ،مردم را به سمت خود جذب کند. نکته جالبی که بعد از «مرحله گیجی»  در مردم اتفاق می افتد، این است که کم کم نوعی حالت «رخوت و بی تفاوتی» نسبت به ظواهر تبلیغات در مردم  ایجاد میشود. مردم از هر کسی که  تلاش کند آنها راتحت تاثیر قرار دهد و یا چیزی رابه آنها بفروشد  با دیده « شک و تردید و بی تفاوتی» می نگرند. «هیجان کاذب »که هیچ ، هیچ نوع هیجانی در شنیدن حرفهای متضاد به چشم نمیخورد.

 

 تا اینجای قضیه به نظر منفی میرسد. « مردم گیج شده اند و بعد هم بی تفاوت»!  ولی در مرحله سوم ، و در نتیجه این روند ، مردم به مرحله « پرورش قدرت انتخاب و تحلیل »میرسند.  مردم چون ناچارند از انتخاب ، بنابراین «  باید »انتخاب کنند و همین مسئله در آنها« رشد و تجربه انتخاب کردن» را اعطا میکند.  حتی در ایران هم با بررسی روند شعارهای انتخاباتی ، خواهیم دید که بسیاری از شعارهایی که در یک دوره هیجان ویژه ایجاد میکرد ، در دوره بعد بی رنگ شده بود و انتخابها برای مردم اگر چه سخت تر ولی با « وسواس » بیشتری صورت میگرفت .   فضای رسانه ای باز ،  اگر چه مثل هر چیز دیگری در این عالم ،  بی هزینه  نیست ، ولی نتایج ماندگار و ثبات بخشی هم به همراه دارد.

 

 راه«  واکسینه کردن مردم » ، راه اندازی اینترنت پاک  ، فیلتر کردن هر سایت و وبلاگ ، بستن روزنامه و مجله  و عملیات «کماندویی رامبویی»  برای مبارزه با ماهواره نیست. اگر این حرف را بیست سال پیش میزدیم ، صرفا از لحاظ « نظری  » حرفی زده بودیم.  ولی بعد از آمارهای مختلفی که سازمانهای مختلف درون کشور از نتایج سیاستهای فرهنگی دو دهه گذشته داده اند ، میتوان به لحاظ « عملی و آماری » تقریبا  قاطعانه گفت که این مسیر  فعلی به ترکستان است. و  به نظر میرسد فقط « کبک ها » به این نتیجه نرسیده اند و خدا میداند که که این همه برف کی باید آب شود.

 

    راه رشد مردم ، در پاستوریزه کردن محیط نیست ، بلکه  در رشد و پرورش « قدرت انتخاب»  است. راه حق به جز اینکه « ذاتا انتخاب شدنی » است ، از طرف دیگر واقعا « ارزش و جذابیت»  انتخاب شدن را هم دارد. علاوه بر اینکه « لا اکراه فی الدین » به معنای ذاتی بودن انتخاب در حق است ،  در نهایت هم « هر سحری رسوای عصای موسی خواهد شد» ، و خیلی زشت است که کسی خود را « صاحب عصای موسی»  بداند و از قدرت عصای خود بی خبر باشد .«  خداو هر آنچه خدایی است»  ؛  « حق  و هر آنچه رنگ حق دارد » ،  هم انتخاب شدنی است و هم نهایتا انتخاب میشود.

 

اما  یک سوال :

 

    ممکن است کسی بگوید همانطور که ما نباید غذای مسموم سر سفره بگذاریم ، نباید اجازه دهیم اخبار و اندیشه های منحرف  در فضای جامعه مطرح شود. چرا که فکرو اندیشه مهمتر و تاثیر گذار تراست از غذا .   درباره این مقایسه چه باید گفت ؟

 

تابعد !

اسحاق رهنما
۱۸ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

 

       ما پریم از « ابهام » ؛ از تصور « دانستن » ؛  از دست به دست کردن « واژه ها و عقاید» ؛  ما « بوقیم» .

صدایمان بلند  و با هر نوازنده ای سازگاریم.  هر نوازنده ای که تاریخ وزمان ، منبری مهیای او کرده. منبری از بوقها. بوقهایی ابهام آلود و غیر شفاف.  و بی چاره کسی که ، این وسط ، قصد نواختنی داشته باشد « متفاوت ، شفاف و عمیق ».

 به این اندیشه ام ، که  باید   « گاهی  » انگشت در  گوش ، دغدغه « نواختن » داشت . دغدغه  شنیدن صدای تار خود ، در غوغای بوقهای مطمئن از « یگانه بودن »   طبلها . طبلهایی که «سطحی بودن»  همزاد و همنفس  آنهاست.

 جرات قضاوت بر باطل دیگران در مقابل « حق محض» خود  ، بخش زیادی از عمرمان را، به « تکراری ترین»  حماقت های بشری گذراند؛  و چه سخت است مچاله نکردن چهره ، هر روز و هر روز ، بر موجهایی که دل به دریای اعماق زدن را ،با « ترس و گناه » مواجب بگیر روزمرگی ها  میکنند.

 

        ... گاه هیچ چیز   " متنفرانه  " چهره ام را در هم نمیکشد ، مگر « سطحی بودن»  ؛ مگر زندگی در« بی سوالی » .

اسحاق رهنما
۱۶ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰


خواهر زاده یک ساله ام ، صفات کودکانه ای از خود نشان میدهد که چند روزی است ،  خوراک « خیره ماندن» ما شده .

 

 به هر شی کوچکی برای دلخوش بودن اکتفا میکند ؛ " جای خالی نوشابه ، نرمی یک بالش  و یا چلپ چلپ دست در کاسه آبگوشت زدن ؛   صدای سیفون هم که جای خود دارد" !  وقتی که از دلخوشی های کوچکش محروم میشود ، انگار نه انگار ؛ آزاده و آزاد است از هر " دلبستگی و دلخوری" . در وقت نیاز یا آلودگی ،  «اشکهای معصومانه ای» میریزد که البته هیچ گاه چنین " معصومیتی " بی نوازش «فریاد رسی»  نمی ماند؛ که انگار این سنتی در هستی است .  بی اعتنا به قضاوت دیگران ، برای بار ششم در یک روز ، پوشک خود را مورد عنایت قرار میدهد و اصلا  از سهم خود از «طبیعت »، شرمنده و شاکی نیست  .

 

 اما «دلنشین ترین صفت »او که بسیار حسرت  نگاه ما شده ، «عجیب بودن » هر شی و لحظه است برای او. هیچ چیز در نظر او «عادی و طبیعی» نیست. او از دیدن همه چیز حیرت زده است. لمس میکند؛ میچشد ؛لبخند میزند؛ و کمی آنسو تر چیز عجیب تری  می بیند. " یک جعبه دستمال کاغذی !  "

« لذت ،‌ عصمت ،آزادگی و حیرت »  ، چهار صفتی است که نمیدانم این کودک از کدام سرزمین با خود آورده است.   اگر چه از « انا لله » ،‌ دراین سی ساله هبوط  عمر ما ، میراثی از این  صفات به جای نمانده ،‌ولی  چه امید بخش است «   انا الیه راجعون ! »

 

اسحاق رهنما
۱۴ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

  انسان از هر چیزی مایه غرور می سازد. غروراهل  نماز و اهل کتاب بسیار آشناست. ولی انگار همیشه از قدم زدن بین قفسه های کتابخانه ها، سربزیری حاصل میشود . تواضعی اگر چه گذرا ولی مغتنم.

 

  « جهل و حماقت» بشر ، بزرگترین سرمایه های اوست. "ظلوما جهولا " خطاب کردن ما ، از جانب خالق ، بعید است محض سرزنش باشد. انگار منتی است برای دو نعمت تمام نشدنی. دو نعمتی که همیشه زانوان تواضع را می لرزاند و به  راه مشترک همه ادیان میشکاند؛ " اظهار عجز و نیاز" .

 

 انسانها بسیار بزرگند. «جهل و حماقت» ، انسان را بسیار بزرگ و چشم گیر کرده است. انسان سیاه چاله بزرگی است که هر نوری را به خود جذب میکند. جهل و حماقت ، اگر به چنگ «شناخت و توجه» بیایند ، اینقدر بزرگ و صادقند که همیشه چشم او را میگیرند. ما بزرگیم و او هم بزرگ. داستان سیاره های بزرگ است و گردش بدور خورشید . 

 

قفسه های کتابهای نخوانده ، میتواند جایگزین خوبی برای «خیره شده به آسمان» باشد. « چراغها و سقف ها» ، نعمت خیره شده به اسمان را از ما گرفتند. من مانده ام که در نور روز چه گُلی به سرخود زده بود آدمی ، که شب هم ، به «دروغ شمعها » خود را فریفت ؟  «اینکه  بیرون از شعاع شمس و شمع ، هیچ نیست».

اسحاق رهنما
۱۳ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

شیراز... ! 

    اولین بار که این شهر رو دیدم ، سنم هنوز در حد پوشیدن شلوار نبود. یک زیر شلواری پر از لکه های ماست وآبگوشت تنم بود که ازاون میشد آخرین وعدهای  غذایی بلعیده شده  رو حدس زد- به نظرم یک دستمال مخصوص هم به گوشه پیرهنم سنجاق شده بود- اولین دیدار من از این شهر ، به این سوال گذشت که «چرا در این شهر تراکتور نیست ؟ »  نمیدونم به چه دلیل دنبال تراکتور میگشتم. البته تا صبح چندین کاروان طولانی از ماشین ها رو دیدم  که بوق بوق کنان یکی از عجیب ترین پدیده های منحصر به بشریت رو- عروسی رو - جشن میگرفتند.  بووق بووق ..دست دست ... جیغ و فریاد... این اولین خاطره من از این شهر بود. شهری که در اون صدای  « بوق  و جیغ »  جایگزین صدای تراکتور شده بود.

 بعدا هم که باشلوار به این شهر اومدم  - اگر چه هنوز هم بی لکه نبود - باز هم این فرهنگ ویژه شاد بودن ودر «امروز» زندگی کردن، چشم نوازی میکرد. شهر «فست فود». شهر «صف طولانی همبر گر فروشی »و حتی کتلت و سمبوسه فروشی ... ! شهری که هر وجب چمن سبز اون ، فرش یک خانواده در آخر هفته است. مغازه های شیراز احتمالا فقط از قم زود تر باز میکنن و اغلب سر شب میبندن. ولی پیتزا و بستنی  رو میشه تاساعات آخر شب پیدا کرد. اگر چه این روزها این ویژگی رو در اکثر شهرهای کشور میشه دید  ٬ولی انگار شیراز ، نسخه اوریجینال و بی خش این"  زندگی در امروز و نه فرداهاست " .

 

اصطلاح رایج " عامو ولش کن "نمادی از یک فلسفه عمیق در زندگی است. فلسفه ای که در فیلم " چشمه " با اصطلاح " let it go !  " مرگ رو مبارزه می طلبه. حقیقتا " عامو ولش کن " یک سلاح بسیار برنده در مقابل بسیاری از سوالهای بی جواب هستی است. سوالهایی که یا انسان رو به گوشه "بارهای نوشیدن" میکشونه و یا به سر "سجاده نیاز و تواضع". سوالهایی که "شفافیت و تعدد" اونها ، تفاوت « عمق » انسانها رو میرسونه و نه  « یافتن و دانستن » پاسخهای اونها.

 

چند روز قبل ٬  بعد از سالها در چند خیابان شیراز قدم زدم. به قول یکی از دوستان ، همه شهرهای ما برای ماشین ها ساخته شده و نه انسانها ،و شیراز هم همین طور ؛  بنابراین این خیابانها ،  اجازه لمس لایه های زیرین فرهنگ مردم رو نمیداد. چقدر سخت شده که بشه  با کسی حرف زد .فقط باید به دیدن ظواهر اکتفا کرد و رد شد. ظواهر هم که در همه کشور به نوعی یکسان سازی شده. مغازه ها ، لباسها و نگاهها یک جورند. همه هم غیر اصیل و تقلیدی. گاهی دل آدم لک میزند برای کمی و فقط کمی " تفاوت". کمی "اصالت". شیراز هم در «آسفالت فرهنگی » شده . شیراز هم دیگر چندان متفاوت نیست. 

 

در باغ ارم ، سر ساعت هفت شب ، بارها و بارها از بلند گوها اعلام میکنن که ساعت بازدید پایان یافته و همه برن بیرون و بعد هم به شکل زبانی کارکنان باغ درست مثل بیرون کردن «یه تعداد جوجه »از حیاط ، شروع به « کیش کیش کردن » بازدید کنندگان میکنند. وقتی که برای بار صدم مردم رو از بلند گوها به بیرون دعوت کردند ؛ دیدم که  یکی از کارکنان باغ ، به یک خانم همراه با بچه اش ، تذکر میداد  که ساعات بازدید تموم شده ؛ اون  خانم در حالی که تلاش داشت بچه اش رو قانع کنه که « باید بریم  بیرون و دیگه اجازه نمیدن که بمونیم ... ! » ، در همون حال برگشت  و به کارمند باغ  ،با لهجه غلیظ شیرازی گفت : " عامو شنیدیم ، شنیدیم ... ذلیلمون کردین  !  " و در حال بیرون رفتن از باغ ، میدیدی کسانی رو که تا ثانیه آخر میخواستن هر چه میتونن از این فرصت کوتاه رو ، به چشیدن  زیبایی های باغ  بگذرونن.

 

  « عامو ولش کن »  ، - یا  -let it go  ؛ تنها راه کنار آمدن با « بعضی از ابعاد زندگی » است. ثانیه ثانیه زندگی با « رازی » آمیخته است که با « یقه دراندن و سر به زمین کوفتن » ، تنها فرصت دیدن یک بخش از باغ از دست خواهد رفت. صدای بلندگوهایی که « خط کشی های زندگی  » رو بر سر انسانها فریاد میزنن ، اگر چه گاهی به « کرامت انسانی » دهن کجی میکنند ، ولی محروم نشدن از یک « نگاه دیگر »،  «هنری » است که هنرمندان کمی به آن آراسته اند  !

 

---------------------------------

پ . ن :

   در شبهای قدر ، در شهر «عامو ولش کن »، من دیدم هزارها نفر را که نیمه شب قدم میزدند به سمت مجالسی که گاه بسیار تکراری می نمود.  نفوس  انسانی متفاوتند  از سنگهای کف رود خانه ای که «رود خانه »  را بر شانه های خود حمل می کنند. نفس انسانی «جهان » دارد. به قول  « هایدگر  »، انسان میشکافد و می نمایاند. انسان برای خود جهان می سازد . جهانی مختص به خود . متفاوت از دیگران . هر انسانی جهانی است نمایانده. جهانی است خاص. منحصر به فرد و تکرار نشدنی. مرگ هر انسانی نابود شدن یک درک است. یک جهان ساخته شده. یک بودنی که برای همیشه به فراموشی و پرده نشناختن سپرده خواهد شد. نفوس انسانی « رودخانه زمان » را بر خود و در خود حمل میکنند ، ولی متفاوت از سنگ  های کف رود خانه . انسانها درک میکنند تفاوتها را. زمان را . دیروز و امروز را.

در شبهای قدر انسانهایی تجمع کرده بودند.  برای ساعاتی انگار همه  این «جهان های متفاوت بشری » ،در یک درک به توافق رسیده بودند... اینکه انگار« خبر  دیگری هم هست».  خبری که نمیشد « ولش کرد » !

 

 

اسحاق رهنما
۰۹ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰